17 بهمنماه
برای یک دوست
من ماندهام میان این همه فضای خالی که نمیدانم تو چگونه خالیشان را پر میکنی؛ نه اینکه بخواهم با کلمات بازی کنم که همینها بازیمان میدهند و عمو زنجیر بافته؟!
حالا تو ماندهای آن وسط و ناخواسته. خب چارهای که نداری، باید همهجا را پر کنی. شهر به شهر هم که بروی باز میمانی چه کنی با گنگی تکتکشان. میخواهی کاری انجامدهی: میتوانی بیسرانجام بمانی، ستیز نکنی و به کسانی که مدام هایوهوی میکنند بگویی عمو زنجیر مرا خیلی پیشتر بافته.
کاش اینقدر زود نمیگذشتند و برای دلخوشیات هم که شده میدیدند از این گره تا آن گره راهی هست و اگر امتدادش بدهند میرسد به نور و لاجرم میزند بر چشمانشان، کورشان میکند و آن خوشبختیست؟ واکنشت مانند همیشه: میخندی و داد میزنی خوشبختی خوشبختی. من ضجه میزنم سیاهی سیاهی. تو به دنبال اثبات خودٍ نبودهات میدوی به سویاش؛ درستش اینست که سعی میکنی بدوی: عمو زنجیر بافته...
میرسم به تو و پاهای تو؛ زنجیر پاره میکنم و ضجه نمیزنم و هوار میکشم: آهای عمو! قصه را خراب نکن، زنجیرت را بنداز پشت کوه.
پ.ن: خیلی خوب میشه کامنتها خطاب به اون دوست باشه.


نظرات خوانندگان