شروع کردم به قدم زدن. سرعتمو تندتر و تندتر کردم. به آدما تنه می‌زدم، اونا به من تنه می‌زدن: از همه‌شون گذشتم. یه لحظه خسته شدم و واستادم. دستامو به زانوهام گرفته بودم که یهو زدم زیر خنده. همه برگشتن طرف من و خیره به من. دست چپمو آوردم بالا و هم‌زمان با تکون دادن سرم بلند گفتم هه‌هه هیچی نشده. یکی فحش داد گفت دیوونه‌س، یکی راهشو گرفتو رفت، یکی دلش سوخت واسم، یکی از خنده ریسه رفت و آدما هیچ‌وقت بی‌کار نمی‌مونن.
وقتی می‌خندم از چشام اشک می‌یاد، پاکشون کردم و دیگه نخندیدم. یه‌ لحظه خیال کردم یکی اومده آروم تو گوشم می‌گه محمدرضا چته و اون‌قدر نزدیک بود که حرارت لب‌هاش دلمو سوزوند.

فرار کردم.