امروز با صدای شیون زنی بیدار شدم. لابد کسی دیگر نبود -شاید هم برای بازماندگان چیزی دیگر نبود.
دیوارهای کوچه‌مان تا ۴۰روز رسمی کهنه را می‌پایند. پرده‌های سیاه و تسلیتی که مدام تکرار می‌شود.
...
از خانه می‌زنم بیرون. از کنار دیوار سیاه‌پوش که رد می‌شوم دستی برایش تکان می‌دهم، چیزی که گمانم به آن نیاز دارد.

پ.ن: الوداع