لب‌هاش کبود بود، نفس که می‌کشید بوی سیگار و ویسکی می‌زد بیرون و چشم‌هاش قرمز بود.
...
روزهای زیادی بود که داد می‌زد: تعلق داشتن جنایتی‌ست.