کاش همان زمان که ۴۸۳ کیلومتر آن‌طرف‌تر بودی و صدات این‌طرف، می‌توانستم چنگ بندازم به گلوت و بغض‌هات را بکشم بیرون.
تو ناخواسته می‌گفتی و راه باز می‌کرد در من و می‌سوزاند و درد و درد و درد؛ و چیزی این وسط گم می‌‌شد، پیدا می‌شد، سوسو می‌زد و گمانم امید بود و گیرم که باشد: سیاهی زیر چشم‌هات را سپید می‌کند یا خط‌های افتاده بر صورتت را پاک؟
این آب چند سالی‌ست که وجب وجب بالاتر می‌آید، و باید به ضرب‌المثل‌ها ایمان داشت.