دیگر آن گیسوانت هم آرزویم نیست. می‌دانی که چه می‌گویم، همان گیسوانی که آشفتگی‌شان آرامشم می‌داد. حالا هی خط می‌کشم بر فکرهای گذشته‌ام و آن‌قدر که دیشب خیال کردم هر خط تاری‌ست گم‌شده از گیسویی...
من مانده‌ام و خروار خروار فکر پلاسیده و هرزه، مانده‌ام چرا زندگی‌ام هیچ‌وقت ساعت ۹ نداشته. خیالی نیست، درد بودن همه‌شان را با خودم تقسیم می‌کنم: قابل تحمل می‌شوند.
نفس.