11 مهرماه
سردرگم
خستهام. آرزوهایم را مدام گم میکنم. نه اینکه کابوسی جایگزینشان شود، نه. اما مگر مصیبت چیست؟ بی آرزو بودن...
بدیاش اینست که رخت سیاهی نیست و یا شاید هم نمیتوان پوشید به نشانهی...
ـهای های، با رخت سپید و عزاداری؟
من میگویم هست و ناپیدا، تو هلهله سر میدهی که آی مردم، سنتشکن؟! هی بیخبر، آرزو را به سیاهی راهی نیست.
...
میدانم که سرانجام پیدایشان میکنم. نمیدانم کجا اما این ساده دلان باید بدانند که آرزوهایم را از دل سراب دزدیدهام. از دل بیخبریها، نبودنها و سر به بیابان گذاشتنها.
میدانم روزی که پیدایش کنم شبی را هم با خود به یغما میبرم، به ناکجاآبادی که نمیدانم کجاست؛ میبرم، برای اینکه پناه روزهای دلتنگیام باشد.


نظرات خوانندگان