بی‌حال روی تخت افتاده بود و تلفن بی‌صدا نگاهش می‌کرد.


خواست نیم‌خیز شود، برای چه کاری مهم نیست، نشد. دو دستش را روی سینه‌اش گذاشت و در هم قلاب کرد. بریده بریده نفس می‌کشید اما... می‌کشید! چشم‌هاش که خندید، پلک‌هاش آهسته پایین آمد. از این‌جا تا جمله‌ی بعدی ساعت‌ها گذشت: بی‌حال روی تخت افتاده بود و تلفن بی‌صدا نگاهش می‌کرد.