14 آبانماه
خیال میکنم علی رو میشناسم، تو چی؟
هر روز بیشتر نزدیکش میشم و بیشتر درنگ میکنم؛ جنس بودنش رو خوب درک میکنم. هر روز کلمهای تازهتر، لذتی عمیقتر و همینطور "تر"های دیگه که کنار هم ردیف میشن.
امشب از کنارش که رد شدم مث همیشه سلام کردم و پرسیدم: خوبی؟ سرش رو به علامت مثبت تکون داد. عجله داشتم، خواستم خداحافظی کنم که پرسید: کجا میری؟ گفتم: خونه. سرش رو تکون داد، از همون سر تکون دادنای همیشگیش که فقط یه عکسالعمل هست بدون هیچ معنی خاصی. پرسیدم: میای؟ و گفت: نه.
این گفت و گوی ساده با علی که شاید عمرش به ۳۰ ثانیه هم نرسید بدون شک یکی از لذتبخشترین کارای این چند ماههم بوده. لذتی که تا آخرین سلولم رو به رقص وا داشت. میتونم از این گفت و گوی چند ثانیهای امشب، ساعتها تعریف کنم و کاغذها پر کنم. انرژیای به من داد که...
...
چرا صحبت اضافه؟ این آدما فقط و فقط از نظر ذهنی رشد نکردن. منی که ـبنا به تعریفـ رشد کردم چه کردم؟
کاش و فقط کاش به چشم یه "دیوونه" نگاهشون نکنیم. و "دیوونه" خطابشون نکنیم.


نظرات خوانندگان