1 آذرماه
توهم
از امروز تا امروز هزار روز گذشته.
یکی از همین روزها بود که در گوشم زمزمه میکردی دوستت دارمها را و درست نمیدانم چند روز بعدش بود که سینماها بسته بودند و نبودی و سردم است و این شعلهها چه قرمزند و فریبنده یا چند روز پیشتر که پقی کردم و خنده ـگریهـام نیامد و بیحوصله شدم و خوابم برد و چند روز قبلترش بیدار که نه زنده شدم و خاطرم آمد نفس نکشیدهام و خواستم بکشم که این سیب گلویم یکهو بزرگ شد و خفه شدم و مُردم و چند روز پس و پیشترش را نمیدانم که اینبار بیدار شدم و نمیدانم کجا بودم که هوارهوار فرشتهی لوند بود و تو نبودی و راستی اگر سردت است بیا نزدیکتر و دستهات را به لبهام بسپار و آرام بگیر و لالائیهام را بشنو و دم نزن که دیگر نوشتنم نمیآید و خب بگذار آدمهای دیگر هم بشنوند و عاشقم شوند و اما لبهام مال توست و نترس این را که بلند بگویم فراری میشوند و البته پشت سرشان را هم نگاه میکنند و گرمی دستهات دیوانهشان میکند و خواستم بگویم همهشان را دوست دارم که زنگ در خانه را میزنند و گمانم فردا شده و خداحافظ.


نظرات خوانندگان