9 دیماه
یک فرار کوچک
همین چند سال پیش بود که سرقتی در یکی از طلافروشیهای بلوار امامت مشهد اتفاق افتاد و صاحب طلافروشی و پسرش توسط دزدها کشته شدند. مدت زیادی طول نکشید که دستگیر شدند و قرار شد چوبه داری در چهارراه آزادشهر (نزدیکی طلافروشی) برپا کنند و کردند. احتمالا خیال کرده بودند قبل از ۵۷ است و آنجا میدان اعدامٍ پایین خیابان. دبیرستانی بودم و مسیر همیشگیام آنجا بود. وقتی رسیدم چهار طرف چهارراه را با داربست بسته بودند و جرثقیلی هم بود برای چوبه داری. جمعیت تقریبا زیادی دور و بر محل بودند و اکثرشان بچههایی که به زور ۸-۹ سالشان میشد ـهنوز هم باورش سخت است، اصلا مادر پدری داشتند؟ نمیدانم ترس بود یا چیز دیگری اما با قدمهای سریع فرار کردم. دور شدم و دورتر.
اما امروز صدام را هم اعدام کردند. با دیدناش حسهای زیادی داشتم: نفرت، کینه، بغض و... مطمئن شدم که از اعدام متنفرم. جای گلنگدن اسلحهی مزدورانش را در پهلوی نزدیکانم دیدهام، گریههای مادران بیفرزند را هم. اما با اعدامش هیچ خوشحال نشدم. حالا که اعدام شده، حالا که نیست یعنی به سزایش رسیده؟ میشد بماند و مردهگی کند، که اگر میشد حداقل برای من یکی خوشایندتر بود.
اعدام هیچوقت یک راه حل خوب نبوده، مانند سنگسار. رفتن از این سوی تاریکیست به آنسو بدون دیدن نوری زجرآور که هرگز ندیدهاند. بهتر است بگوییم صدام فرار کرد، یک فرار کوچک.


نظرات خوانندگان