7 بهمنماه
تمام ماجرا
گوشی تلفن از صدای زنگ میلرزید: دستی آرامش کرد. چیزی شبیه صحبت هی آمد و هی رفت؛ گریه امانش را برید...
کار از کار گذشته بود، گوشی را گذاشت، مشتی به میز زد، لرزید و خندید.
گوشی تلفن از صدای زنگ میلرزید: دستی آرامش کرد. چیزی شبیه صحبت هی آمد و هی رفت؛ گریه امانش را برید...
کار از کار گذشته بود، گوشی را گذاشت، مشتی به میز زد، لرزید و خندید.
va in chenin divanegi shekl migirand
اونجا رو که گفتی
خالی بود ..خالی...و من منتظرم هنوز.
اون مشته کار و خراب میکنه ارتعا ششش بد جوری دلو میلرزونه...
خوب بعدش چی شد؟
همه خنده ها روزی گریه میشن همه ی گریه ها هم روزی خنده میشن... ولی خدا نکنه....
کاش همه چیز با لرزیدن و خندیدن تمام میشد!
تنوعی در اعمال در احساسات و نوعی خواست های لحظه ای ... نوازش گوشی تلفن و نواختن ضربه ای بر میز با همان دست ...
كاش گوشي را برنمي داشتيم
...
in majara ro khoob be yaad daram!shabo roozhaye ziyadio bahash gozaroondam!
سلام ...راست ودروغ اين قضيه به من ربطی ندارد...ممنون به روزم سرمی زني
نظرات خوانندگان