گوشی تلفن از صدای زنگ می‌لرزید: دستی آرامش کرد. چیزی شبیه صحبت هی آمد و هی رفت؛ گریه امانش را برید...


کار از کار گذشته بود، گوشی را گذاشت، مشتی به میز زد، لرزید و خندید.