در برزخی دست‌وپا می‌زنی و کسی یا چیزی سر راهت سبز می‌شود، دستاویزش می‌کنی و بدا به حال تو و آن. رخوتی در امتدادش می‌دود در جانت. گمان می‌کنی خوش است و البته که می‌تواند باشد و اما این‌بار نیست. اندوهی‌ست و این بد نیست-اندوه هیچ‌وقت بد نیست؛ سراغ ما که می‌آید تحملش نمی‌کنیم، فکرمی‌کنیم چیز زائدی‌ست، از خودمان نیست: طردش می‌کنیم، گاهی خشم می‌شود، نفرت حتی.
...
اندوهی‌ست و این بد نیست. اندوهی‌ست و این خود "تو"ست: دستاویزی برای تصمیم.