30 بهمنماه
کوچه
از خانه که بیرون میآیم تا ابتدای کوچه و رسیدن به خیابان چهار دقیقهای راه است. صبحهای خیلی زود یا شبهای خیلی دیرش را دوست دارم. سکوت است و دیگر هیچ؛ هیچ یعنی هیچ آدمی.
کوچه ما حاشیهای از درختان کاج دارد و آنقدر نزدیک به همند که گاهی تنههاشان بههم میخورد. گمانم چهاردهپانزده متری پرت میشوند به آسمان و آن بالاها ـ که آرزویم رسیدن به آنجاست ـ میلولند درهم: شاخهای در آغوش شاخه دیگر، و از این پایین که نگاهشان کنی سایهبانی از همرنگی میبینی.
هوای طوفانی همهچیز را عوض میکند. چهار دقیقه وحشت را باید بگذرانم. کاجها مقاومت میکنند، به هیچکس و هیچچیز باج نمیدهند حتی به طوفان. بیشتر درهم گره میخورند و ناگهان با هم تکان میخورند: میوهشان را پرت میکنند به روی زمین، شاید هم خشمشان را هدیه.
کاجها همیشه سبز میمانند.

