کوچه

از خانه که بیرون می‌آیم تا ابتدای کوچه و رسیدن به خیابان چهار دقیقه‌ای راه است. صبح‌های خیلی زود یا شب‌های خیلی دیرش را دوست دارم. سکوت است و دیگر هیچ؛ هیچ یعنی هیچ آدمی.
کوچه ما حاشیه‌ای از درختان کاج دارد‌ و آن‌قدر نزدیک به همند که گاهی تنه‌هاشان به‌هم می‌خورد. گمانم چهارده‌پانزده متری پرت می‌شوند به آسمان و آن بالاها ـ که آرزویم رسیدن به آن‌جاست ـ می‌لولند درهم: شاخه‌ای در آغوش شاخه دیگر، و از این پایین که نگاه‌شان کنی سایه‌بانی از هم‌رنگی می‌بینی.
هوای طوفانی همه‌چیز را عوض می‌کند. چهار دقیقه وحشت را باید بگذرانم. کاج‌ها مقاومت می‌کنند، به هیچ‌کس و هیچ‌چیز باج نمی‌دهند حتی به طوفان. بیشتر درهم گره می‌خورند و ناگهان با هم تکان می‌خورند: میوه‌شان را پرت می‌کنند به روی زمین، شاید هم خشم‌شان را هدیه.
کاج‌ها همیشه سبز می‌مانند.

چند تا؟

"یکی بزن دو‌تا رد کن، سه‌تا بزن چارتا رد کن، دو‌تا بزن یه آبی رد کن، یکی بزن اون سی‌وهشت‌تایی که گفتم رد کن، یکی بزن سه‌تارو رد‌ کن، دو‌تا بزن چارتا رد کن، پنج‌تا بزن یه آبی رد کن"*
حالا شده حکایت این روزها. سگ‌دو هم که بزنی آخرش بازهم عقبی. حالا دوباره این‌ها رو تکرار کن!

*از گفتار فیلم "سوگ سایه‌ها"

پ.ن: ظاهرا امروز 29 بهمن بود[+]

دست

انگشتانم را زنجیر می‌کنم و از دستانم حجابی می‌سازم: آهسته‌آهسته بالا می‌آورمشان، همان‌طور که اولین گناه عمرم را بالا آوردم امشب. اما نه به آن اندازه‌ست که هیچ‌کجا را نبینم و نه آن اندازه‌ست که ندیدنی‌ها را...
ضرب‌المثل‌ها گاهی نباید معنای همیشگی‌شان را بدهند: دستانی دیگر بر دستانم گذاشتم و زنجیر کردم در هم و این‌که اتفاق‌ها زاده شده‌اند برای رخ دادن؛ و مهم‌تر این‌که اتفاق‌ها گاهی نابود می‌کنند. و خبر تازه این‌که نبودنت بعضی روزها بیشتر به چشم می‌آید.

گور بابای همه!

اومدم بگم خواستی بیای موهاتو ببندی. یه شب هم باید معطل بشی؛ لب‌ام خشک شده، کرم بگیر که واسه فردا نرم بشن. راستی یه بسته آدامس یادت نره؛ دهنم بوی لاشه سگ 40 روز مونده‌رو می‌ده، تو که این‌طوری دوس‌نداری، ها؟ بعدشم من زیاد حالم خوب نیس، خودت همه چی‌رو درس کن.
اگه کسی چیزی نفهمید عب نداره، همین که یادت نره موهاتو ببندی کافیه.

ه مثل ه

پرسیدم:"دوسش داری؟"
با اطمینان گفت:"آره"
اما نمی‌دونم چرا اون "ه" آخرش مث "ه" آخر "آه" بود.

برای یک دوست

من مانده‌ام میان این همه فضای خالی که نمی‌دانم تو چگونه خالی‌شان را پر می‌کنی؛ نه این‌که بخواهم با کلمات بازی کنم که همین‌ها بازی‌مان می‌دهند و عمو زنجیر بافته؟!
حالا تو مانده‌ای آن وسط و ناخواسته. خب چاره‌ای که نداری، باید همه‌جا را پر کنی. شهر به شهر هم که بروی باز می‌مانی چه کنی با گنگی تک‌تک‌شان. می‌خواهی کاری انجام‌دهی: می‌توانی بی‌سرانجام بمانی، ستیز نکنی و به کسانی که مدام های‌و‌هوی می‌کنند بگویی عمو زنجیر مرا خیلی پیش‌تر بافته.
کاش این‌قدر زود نمی‌گذشتند و برای دلخوشی‌ات هم که شده می‌دیدند از این گره تا آن گره راهی هست و اگر امتدادش بدهند می‌رسد به نور و لاجرم می‌زند بر چشمان‌شان، کورشان می‌کند و آن خوشبختی‌ست؟ واکنش‌ت مانند همیشه: می‌خندی و داد می‌زنی خوشبختی خوشبختی. من ضجه می‌زنم سیاهی سیاهی. تو به دنبال اثبات خودٍ نبوده‌ات می‌دوی به سوی‌اش؛ درستش این‌ست که سعی می‌کنی بدوی: عمو زنجیر بافته...
می‌رسم به تو و پاهای تو؛ زنجیر پاره می‌کنم و ضجه نمی‌زنم و هوار می‌کشم: آهای عمو! قصه را خراب نکن، زنجیرت را بنداز پشت کوه.

پ.ن: خیلی خوب می‌شه کامنت‌ها خطاب به اون دوست باشه.

دور

. در اوج هذیان گویی حرف‌هایی به خود می‌زنم که هیچ‌وقت نشنیده‌ام.
: بیدارت کنم؟
. بستگی دارد.
: به چه؟
. این‌که قول بدهی باز هم هذیان بگویم!
: اگر نشود؟
. آن‌وقت با تو سخن می‌گویم.
: که چه شود؟
. که ساکت نمانم.
: اگر بمانی؟
. نمی‌دانم، شاید بمیرم.
: بد است؟
. نیست اما می‌شود.
: چطور؟
. تا حالا دست‌و‌پا زده‌ای؟
: سوال با سوال؟
. بگو نزده‌ام.
: چرا؟
. که خوش‌خیال ادامه ندهی.
: و تو؟
. زده‌ام.
: کجا؟
. در همین چند خط.

پ.ن: فکر کنم وبلاگ قبلی رو خیلی بیشتر دوست دارید چون تقریبا هشتاد درصدتون لینک‌ اون‌جا رو به این‌جا تغییر ندادید!

تفاوت

گفت:"ما با هم‌ هستیم."
گفتم:"م‌ا ب‌ا ‌ه‌م ‌ه‌س‌ت‌ی‌م."