24 اسفندماه
تناقض
همه چیز در ثانیهای آبستن شد: روزها طول کشید تا رها شوم.
به همه چیزِ هیچچیز انس گرفتهام و عجیب این روزها دور این کلمات میپلکم. هر روز گنگتر میشوم...
همه چیز در ثانیهای آبستن شد: روزها طول کشید تا رها شوم.
به همه چیزِ هیچچیز انس گرفتهام و عجیب این روزها دور این کلمات میپلکم. هر روز گنگتر میشوم...
اینجا همهچیز سنگینست. همهی زیباییها زشت و تنها یک اتفاق مهآسا بر من فرود میآید، بیمهابا.
...
برای هیچهای همیشه داشته باید جنگید. نداشتهها سرزنش خوبیمانست، نیست؟

. آقا ما داشتیم میرفتیم...
: خب؟
. آقا ما داشتیم میرفتیم سر...
: نه بابا!
. آقا ما داشتیم میرفتیم سر قبر بابات.
: خب دیگه چه خبر؟
پ.ن۱: باز هم سندباد!
پ.ن۲: "اومـــــــــاه" صدای بوسه هست؛ صدای بوسه آبدار!
. اِ... اِ... زشته، تو بزرگ شدی؛ این کارا چیه...
: اومـــــــــاه* چی داغ بود!
*اومـــــــــاه دیگه!
. من میخندم! من میخندم! هـــــــــــــــــورا...
: داداش یه لحظه اون آینه رو بده.
به گمان بازی با دیگری خودمان را بازیچه میکنیم، خود همیشه ندیدهمان.
اگه یه روز یکی نتونست جلو روت بخنده ـنه اینکه گریه کنه، نهـ هیچوقت مجبورش نکن بخنده؛ ازش بخواه داد بزنه...
شروع کردم به قدم زدن. سرعتمو تندتر و تندتر کردم. به آدما تنه میزدم، اونا به من تنه میزدن: از همهشون گذشتم. یه لحظه خسته شدم و واستادم. دستامو به زانوهام گرفته بودم که یهو زدم زیر خنده. همه برگشتن طرف من و خیره به من. دست چپمو آوردم بالا و همزمان با تکون دادن سرم بلند گفتم هههه هیچی نشده. یکی فحش داد گفت دیوونهس، یکی راهشو گرفتو رفت، یکی دلش سوخت واسم، یکی از خنده ریسه رفت و آدما هیچوقت بیکار نمیمونن.
وقتی میخندم از چشام اشک مییاد، پاکشون کردم و دیگه نخندیدم. یه لحظه خیال کردم یکی اومده آروم تو گوشم میگه محمدرضا چته و اونقدر نزدیک بود که حرارت لبهاش دلمو سوزوند.
فرار کردم.
حقیقت را نباید جوید: تلخیاش آزار میدهد.
باید بلعید تا تمام مراحل تجزیهاش درون خودت انجام شود؛ نباید بگذاری کسی چیزی بفهمد.
به: شاید همهکس
از: هیچکس
موضوع: مخلوطی از هیچچیز و همهچیز
با احترام، پیرو مذاکرات نیمهشبها نسبت به ارسال کمی مرهم در اسرع وقت اقدام فرمایید.
رونوشت:
ـجناب خدا
ـتیگلاط
این ذهن لعنتی از یه فنجون چای هم بدتره. فنجونو هی پر میکنی بعد سرازیر میکنی تو حلقت، این چیزایی که هر روز خالی میشه تو ذهنو کجا باید خالی کرد؟!
خیال میکنی همهچیز گرد است و دنیا هم و فقط اگر کمی سرعتت را بیشتر کنی میرسی به خود همیشه ندیدهات.
...
حالا رسیدهای و این "تو"ست؟ امید به اشتباه هم چیز خوبیست، لابهلای افکارت میخزد و از ناامیدی محض نجاتت میدهد هرچند امیدوارت نمیکند. در برزخی دستوپا میزنی و کسی یا چیزی سر راهت سبز میشود، دستاویزش میکنی و بدا به حال تو و آن. همهچیز همانطور نمیماند و چیزی میگذرد: زمان. رخوتی در امتدادش میدود در جانت. گمان میکنی خوش است و البته که میتواند باشد و اما اینبار نیست. چیزی نیست که نتوانی نادیدهاش بگیری و ناچار چشم در چشم میشوی. اندوهیست و این بد نیست-اندوه هیچوقت بد نیست؛ سراغ ما که میآید تحملش نمیکنیم، فکرمیکنیم چیز زائدیست، از خودمان نیست: طردش میکنیم، گاهی خشم میشود، نفرت حتی. و ایمان دارم اندوه واژه زیباییست.
...
اندوهیست و این بد نیست. اندوهیست و این خود "تو"ست: دستاویزی برای تصمیم، به گمانم.
این کلمات دیگر قابل اطمینان نیستند و لابد از همان روزی که دیگر هیچچیز نتوانستم بگویم. [+]
از امروز تا دیروز را که وارونه گذراندم همهچیز سرجایش بود، خود امروز اما نه. انتظار سخت است، آنهم تا فردایی که شاید هیچگاه نیاید.
پ.ن: همین چند دقیقه پیش: هیچ هدیهای مثل دیدن دوباره وفا بعد از نزدیک یک سال نمیتونست اینقدر خوشحالم کنه.