ربط

باید موجه نشان دهم: گورم را گم می‌کنم.

سه یار

مصیبت زمانی‌ست که میان رویا و واقعیت نمی‌توان تعادلی برقرار کرد. و کابوس همیشه در کمین نشسته است.

بی‌نام۳

و آن‌که را باید زیست نمی‌زیم، می‌بویم.

بی‌نام۲

و شهرهای کوچک را پشت سر می‌نهد
شهرهای کوچکی که چه بسا می‌توانست در آن‌ها بایستد
زندگی کند و بمیرد، به تنهایی.

Adrienne Rich

بی‌نام۱

دست می‌کشم روی لب‌هاش. گوش‌هام را نزدیک می‌کنم و آهسته می‌گویم چیزی برایشان بگو.
گرم می‌شوم.

شروع شد!

شب‌ها شبیه کابوس که می‌شوم دود می‌شوی، نیست می‌شوم.
کفِ گوشه‌ی لب دیوانه‌ای ـ‌تویی‌ـ می‌شوم. دستمال به دست نزدیک می‌شوی: می‌کِشی، هیچ پاک نمی‌شوم. می‌ترسی، نفس نفس می‌زنی و هر لحظه سنگین‌تر. از دهان‌ت داغی احساسی تلخ را احساس می‌کنم. داد می‌زنم:‌ آهای! بس است.
کار خودش را کرد.
...
جایی در این اطراف، نزدیک اما نه ـ‌چرا دروغ بگویم‌ـ دور هم نه، تعبیرم می‌کنی.

انتظار

شک

. سایه‌روشن تردید می‌آورد و بزرگ شدن حماقت. تردیدی که به دوراهی نمی‌کشاندت و حماقتی که به سخره نمی‌گیردت.
: مطمئن؟

تکامل

کمالی نیست. راهی هست و تنها راه گذر، گذر است و دیگر هیچ. از سرزنش کردن خودمان که ترسیدیم تکامل نامیدیم‌اش.
لرزیدیم و ترسیدیم؛ دویدیم تا نرسیده به خود از نفس بیفتیم، تا دیگر هیچ چیز به اختیار خودمان نباشد و تبرئه.

یکی به دو

قرن‌ها پیش:
من بیدار می‌مانم. اگر هم بیدار نمانم، خیال‌اش را زندگی می‌کنم.

در حوالی همین روزها:
و این حقیقت ساده را به تمام زندگی‌ام تعمیم می‌دهم.

امید

از این‌جا تا آن‌جا هر چقدر هم که فاصله زیاد باشد، مرزی نیست.