اطلاعیه

برای کمی عق زدن، به یک جفت دست نیاز است.
لطفا از آوردن عشق خودداری کنید، متهم در حال احتضار است.

تاثیر

در امتداد خاک‌کردن ایده‌آل‌ها،
باارزش‌ترین‌هایم را به‌خاطر اتفاقی با عمری چند‌ ثانیه‌ای سوزاندم.
شگفتا اتفاقی که نبوغ خود را پس از حضوری چندباره و البته با کریه‌ترین شکل ممکن، نمایان می‌سازد.

بی‌نام۶

تو مُردی.
این‌و به همه بگو، لطفا.

باد

دست در دست باد
می‌گریزم از هر چه خوبی‌ست

دوباره

دوباره و دوباره، نه این‌که حکایتی باشد چندباره که اگر هم باشد شیرین است و دل‌نشین.
دوباره و دوباره، رسیدن‌های همیشگی به ناکجا‌آبادها و ایستادن در ایستگاه‌هایی که کسی دست تکان می‌دهد برایت و نماندن، بلکه هم نتوانستن. سر می‌گذاری، دل می‌دهد، دل‌دل می‌کنی، فاعل می‌شود، مفعول می‌شوی، همه‌ می‌شود، بی‌هوا خنده می‌کنی، سکوت می‌کنیم و کسی "کفش‌هایت را جفت می‌کند."
همیشه که نباید همه‌چیز ناگهان تمام شود. ذره‌ذره هم می‌شود به پایان برد. نگاه‌کن، این‌گونه: ب‌د‌ن‌ی بر بدنی آواز بخواند.

راه

به آخر که برسم، فریادم آغاز را در بر خود می‌گیرد
آن میانه کسی صدایم کرد؟

چشمات

۲. چشمات مانده بر آستانه‌ ویرانه‌های من و یا شاید ویرانه‌های به‌جامانده از من.

۱. فرقی که نمی‌کند، آبادی من چند جفت دست برای ساختن بخواهد. بی‌رحم شدم و آهسته کشاندمت به این‌جا. چشمات بسته، پاهام خسته. باید کاری می‌کردم: رو به تو، پشت به دنیا، دست کشیدم روی چشمات. دروازه‌های روحت که باز شد هیچ ندیدی جز من و البته خود من! گفتم و گفتی و گفتیم، بر هیچ‌های زیباتر از ما دل بستیم. آهسته رفتم کنار تا آبادیِ ویرانه‌ام را هم کمی فرصت تنفس باشد.
دیده و ندیده نی‌نی چشمات ترسید.

اتفاق

امروز با صدای شیون زنی بیدار شدم. لابد کسی دیگر نبود -شاید هم برای بازماندگان چیزی دیگر نبود.
دیوارهای کوچه‌مان تا ۴۰روز رسمی کهنه را می‌پایند. پرده‌های سیاه و تسلیتی که مدام تکرار می‌شود.
...
از خانه می‌زنم بیرون. از کنار دیوار سیاه‌پوش که رد می‌شوم دستی برایش تکان می‌دهم، چیزی که گمانم به آن نیاز دارد.

پ.ن: الوداع

بی‌نام۵

سر به سوی نمی‌دانم کجا
آسمان‌ش می‌خوانم و خیال می‌کنم "خدایی دیگر مرا باید"

شستن

همیشه چیزی برای شکستن وجود دارد، این‌بار دسته‌ی قوری‌ام هنگام ظرف شستن. چه فرقی می‌کند، خیال می‌کنم خاطره‌ای را می‌شستم.

بی‌نام۴

هر حادثه‌ای که می‌آید و لاجرم می‌رود مرا به‌سوی واکنشی قدیمی می‌خواند. واکنشی که تا می‌توانم نباید بگذارم نمود پیدا کند و البته که می‌کند.