31 خردادماه
آرزو۲
دست میکشم به موهات و گم میشود تمام ترسهام، میانشان.
دست میکشم به موهات و گم میشود تمام ترسهام، میانشان.
ما به تنهایی خود بدهکاریم...
این حرفها تهماندههای تو بودند در من. و نخواسته بودم که سرباز کنند: ممانعت از هیچچیز.
تمام انحنای اندامت را تصویر میکنم روی این دیوارهای خالی و تو شرم را بهانه رفتن میکنی.
گودی زیر چشمهات، سیاهی شبهام را میماند.
لبهات دیگر خنکایی ندارند و تشنهلبان سرگردان.
به ۴ رسیدم!
و ۱۳ خرداد داغی را با خود دارد تا همیشه و برای همیشه و برای ما، بدون تو.
پ.ن: همین چند سال بعد، تعریف میکنم بودن کسی را که سالها نبوده.
زیباییهایم را زشت میکشم تا زشتیهایم را آنچنان که هست نبینم.
و این اعترافیست بیهوده برای فرارهای نابهنگام.
تو،
من:
آخ
من،
تو:
آخ...یش
تنها چند خانه آنطرفتر
کسی میزند زیر خنده
نزدیکتر
زیر گریه
و میان این دو
کسی هم زیر آواز
...
من هم بوسهای به تو که گیر کردهای زیر قول من
سینهم به اندازهی تمام دلهای سوخته میسوزد.
مبادا چنین روزی...
کابوس میبینی و تمام هذیانهایت را جان میدهم.
نباید بیدار شوی: اینجا -در من- کابوسها بدخیماند.
دگمههای پیراهنت را دانهدانه کندم تا سرما و گرما وحشیانه، گاه و بیگاه، در برت گیرند و من عریانیات را حجاب خواهشم کنم.