کابوس۷

و ناگهان نور می‌شود، روشنایی اما نه: دورتر و دورتر، نقطه و تاریکی.

خلأ

همیشه لحظه‌هایی وجود دارند که با هیچ فعالیتی -آدمی- سپری -پر- نمی‌شوند: زندگی می‌ایستد، مرگ می‌میرد و خدا هم درمانده می‌شود.
باید نیمکتی پیدا کرد و روی آن لم داد. پای راست روی پای چپ، دست‌ها گشوده و رها روی پشتی نیمکت، ذهن تهی و... تنفس.

معرفی وبلاگ!

اگه یه روزی، یه نفری بگه یکی از نوشته‌هات تو فلان وبلاگه، بعد تو بری اون‌جا، نوشته‌تو ببینی و از اون مهم‌تر، اسم همون فلان وبلاگ هم یکی از نوشته‌هات باشه - والبته بر حسب اتفاق- ذوق نمی‌کنی؟
پ.ن: خواستم تو همون فلان وبلاگ کلیک راست کنم، نشد. یعنی صاحب همون وبلاگ به عبارتی گفت شرمنده؛ خب راس می‌گه بنده خدا، ممکن بود خدای نکرده یکی از نوشته‌هاشو کپی‌پیست می‌کردم می‌ذاشتم این‌جا.

کابوس۶

احساس می‌کرد تنها شده، آن‌قدر که خودش را هم جنابعالی صدا می‌کرد.

کم‌ترها همیشه استثنااند!

این‌جا بیش‌تر خاطره‌ها زیر دود می‌مانند، رابطه‌ها نیز: سیاه می‌شوند و بوی گند می‌گیرند. و این‌که این روزها بیش‌تر آدم‌ها سرشان را بالا نمی‌گیرند و سربه‌زیرند، آفتاب است نه خجالت و شرمندگی.
خب این بیش‌ترها را کاری نمی‌شود کرد؛ ساعت ۹ شب، داخل یک کیسه مشکی کنار در...