31 شهریورماه
حرف
حرفها هم مانند آدمهایند: گاهی که باید بیایند، نمیآیند. خلاص.
حرفها هم مانند آدمهایند: گاهی که باید بیایند، نمیآیند. خلاص.
بیراهه میرفت تا اینکه به دوراهی رسید؛ چپ یا راست؟
.
همیشه و همهجا فرصتی برای انتخاب وجود دارد.
دانه دانه تا دانهی آخر چقدر مانده؟
یکجا همه را با ببر، میشود؟
لطفا دوست عزیز ـخدا.
و حسرتهایی که...
اصلا حسرت مگر "که" دارد؟ حسرت که شرطی نمیشود؛ حسرت که قید و بند نمیشناسد. میآید و نرفته میسوزاند. گهگاهی کنجنشین میشود، بیکار اما نه. آخ که این حسرت اگر آدم بود میشد زندانیاش کرد، کشتاش یا حتی زنده به گورش کرد.
گاهی جادهای میشود که انتها ندارد. مینشینی و دست را سایهبان چشمانت میکنی و پایانی(؟) را میجویی که هرگز.
به من بگو چگونه زادروزت را پایبکوبم در نبودنی که تا همیشه ادامه دارد.
نفهمیدم دستهات پیچک شدند یا که نه پیچک دستهات.
.
چیزی معنای خلا را پر کرد.
روزها که میگذشتند تقویمی نبود تا یادآوری کند فصلی نو در گذر است.
آرام خاک میگرفت، طوری که هیچکس متوجه آن نمیشد.
.
و روزی میپوسد، بیشک.
اگر بیمن بمانم
یعنی گم شدهم
یا که نه، پنهان تا تو پیدام کنی؟
چیزی که باعث علاقهمندی ما -من- نسبت به دیگران میشود دردیست که همواره همراه خود دارند. دردی که در لحظههای شیرین و تلخ ماندگار است؛ گس است و لزوما نباید معنای ناکامی و بدبختی را دارا باشد.
آهسته در گوشم خواند:"رنج هدیهایست گنگ از سوی خدای درونمان" و آهستهتر رفت.