29 مهرماه
خیال
انحنای اندامت شده جزر و مد خیالم.
باید دل به دریا بزنم.
انحنای اندامت شده جزر و مد خیالم.
باید دل به دریا بزنم.
۲. خواستم بخوابم اما مگر این چشمهای گرد شده بسته میشوند.
۱. از خواب که پاشدم یکهو فکری نابالغ افتاد گوشهی ذهنم که "سکوت و بوق ممتد..." و این ۳نقطه بیخیال نمیشدند که آخرسر شدند.
به من بگو بدانم اگر چشمهام نخواهد چیزی را ببیند، بیزار شدهاند یا خسته؟
توبه چشم چیست؟ بستن که نیست، که اگر باشد حماقت نمیآورد؟
این بیخوابیها هدیه کدام روزهاست؟
اندکی آرامش پیدا کردهام. درستش اینست که به من اعطا شده. باید قدرش را بدانم: صبح تا شب برایش سگدو میزدم و هر شب خیالش را جرعه جرعه از دست میدادم.
راستی تو بگو. این روزها؟ بلکه هم شبها حالت را، دروغ که نمیبافی؟
گمانم همان زمان که چشمهات را بستی از دست رفتی. و گم شدی، خودت در خودت.
همیشه خدا مقصر نیست.
استراحت.
خستهام. آرزوهایم را مدام گم میکنم. نه اینکه کابوسی جایگزینشان شود، نه. اما مگر مصیبت چیست؟ بی آرزو بودن...
بدیاش اینست که رخت سیاهی نیست و یا شاید هم نمیتوان پوشید به نشانهی...
ـهای های، با رخت سپید و عزاداری؟
من میگویم هست و ناپیدا، تو هلهله سر میدهی که آی مردم، سنتشکن؟! هی بیخبر، آرزو را به سیاهی راهی نیست.
...
میدانم که سرانجام پیدایشان میکنم. نمیدانم کجا اما این ساده دلان باید بدانند که آرزوهایم را از دل سراب دزدیدهام. از دل بیخبریها، نبودنها و سر به بیابان گذاشتنها.
میدانم روزی که پیدایش کنم شبی را هم با خود به یغما میبرم، به ناکجاآبادی که نمیدانم کجاست؛ میبرم، برای اینکه پناه روزهای دلتنگیام باشد.
گوش دهید!
اگر که ستارگان پرنور میشوند،
مگر نه آنست که کسی نیازشان دارد؟
که کسی بودنشان را میخواهد؟
و از اینرو، این افلاط را مروارید مینامند؟
او طوفان خاکآلوده ظهر را میماند
تا خدا میتازد،
مبادا تاخیری کند
میگرید
بر دستان پینهبسته خدا بوسه میزند
التماسی دارد:
-او ستاره میخواهد-
این شکنجه را بیستاره تحمل نمیتواند!
سوگند میخورد.
از آن پس
با دردش تفریح میکند
ظاهری آرام به خود میگیرد
به ناشناسی میگوید:
"حالت که بهتر شده، نه؟
دیگر نباید بترسی!
خوب؟"
گوش فرا دهید
اگر که ستارگان پرنور میشوند
مگر نه آنست که کسی نیازشان دارد؟
که ضروریست، هر شب
آنجا بر فراز بامها
دستکم، تکستارهای سوسو بزند؟!
مایاکوفسکی
ناخودآگاه آمد و البته بیخود: لمس نکرده پساش زدند. پس رفت.
دیگر آن گیسوانت هم آرزویم نیست. میدانی که چه میگویم، همان گیسوانی که آشفتگیشان آرامشم میداد. حالا هی خط میکشم بر فکرهای گذشتهام و آنقدر که دیشب خیال کردم هر خط تاریست گمشده از گیسویی...
من ماندهام و خروار خروار فکر پلاسیده و هرزه، ماندهام چرا زندگیام هیچوقت ساعت ۹ نداشته. خیالی نیست، درد بودن همهشان را با خودم تقسیم میکنم: قابل تحمل میشوند.
نفس.
۱.مهم تغییر چهره اینجا نیست. مهم بودن علیرضاست، بودن محسن و کمکهای برونکا ،خط فاصله و ابوالفضل -هرچند در ظاهر به نتیجهای نرسیده باشه.
۲.بعد از این همه مدت خیال علیرضا راحت شد تا بره سراغ ویکی پدیا فارسی، البته با یه توصیه اکید و اون اینکه من و هر آدم دیگهای باید یک ویکیمن بشه!
۳.احتمالا خیال الناز بابت آرشیو تکی راحت شد.
۴.آخیش
دیر رسیدم، اتوبوس رفت و سهم من تنها دست تکان دادن.