27 آبانماه
طیالعرض
رفتیم که برسیم.
اما خاطرم میماند که همیشه میوههای رسیده زودتر خراب میشوند.
رفتیم که برسیم.
اما خاطرم میماند که همیشه میوههای رسیده زودتر خراب میشوند.
صورتت میان دستهام، خاستگاه بوسه میشود.
مادر زنگ زد:"به ... گفتم کِی میخوای متوجه شی یه مادر حق داره بچهش رو ببینه".
۱. همسایه قبلی داد زد من زندهام و بیدرنگ شروع کرد به جان کندن. صدای خرخر گلویش در فضا پیچید، سرها هم به سویش. خوشحال شد از دیده شدن. خواست بال و پر در بیاورد و پرواز که پرپر زد و زمین آسمانش شد.
۲. حالا غصهی این یکی همسایه را میخورم. مدام جیکجیک میکند و دلخوش فریادیست هرگز نیامده. سرش را که به آسمان میساید پاهایش بیشتر در زمین قفل میشود.
۳. "نمیخواهم همسایهای از دست بدهم." رو به آسمان، جیکجیکم فریاد میشود.
این درها آدمهای قویایند، خیلی بیشتر از ما؛ و مهمتر اینکه جای هیچ چیزی رویشان نمیماند.
.
کاش دیوارها هم بلد شوند.
بیا همینجا:
شبست، تاریکی و یک چاردیواری
حالا نفس بکش توی صورتم، تندتر و تندتر
کجا از اینجا بهتر؟
بوسهام که جا ماند زیر گلویت
بغضت شکوفه داد
هر روز بیشتر نزدیکش میشم و بیشتر درنگ میکنم؛ جنس بودنش رو خوب درک میکنم. هر روز کلمهای تازهتر، لذتی عمیقتر و همینطور "تر"های دیگه که کنار هم ردیف میشن.
امشب از کنارش که رد شدم مث همیشه سلام کردم و پرسیدم: خوبی؟ سرش رو به علامت مثبت تکون داد. عجله داشتم، خواستم خداحافظی کنم که پرسید: کجا میری؟ گفتم: خونه. سرش رو تکون داد، از همون سر تکون دادنای همیشگیش که فقط یه عکسالعمل هست بدون هیچ معنی خاصی. پرسیدم: میای؟ و گفت: نه.
این گفت و گوی ساده با علی که شاید عمرش به ۳۰ ثانیه هم نرسید بدون شک یکی از لذتبخشترین کارای این چند ماههم بوده. لذتی که تا آخرین سلولم رو به رقص وا داشت. میتونم از این گفت و گوی چند ثانیهای امشب، ساعتها تعریف کنم و کاغذها پر کنم. انرژیای به من داد که...
...
چرا صحبت اضافه؟ این آدما فقط و فقط از نظر ذهنی رشد نکردن. منی که ـبنا به تعریفـ رشد کردم چه کردم؟
کاش و فقط کاش به چشم یه "دیوونه" نگاهشون نکنیم. و "دیوونه" خطابشون نکنیم.
کسی میداند بالاتر از ابرها ـزیر ناف آسمانـ چه خبر است؟
برای تو
عاشقانههایم ته کشیده.
.
و دخترک همسایه تا میبیندم کمرش را برهنه میکند: جای انگشتهام، آخ.
من این همه وحشیام؟
بیحال روی تخت افتاده بود و تلفن بیصدا نگاهش میکرد.
خواست نیمخیز شود، برای چه کاری مهم نیست، نشد. دو دستش را روی سینهاش گذاشت و در هم قلاب کرد. بریده بریده نفس میکشید اما... میکشید! چشمهاش که خندید، پلکهاش آهسته پایین آمد. از اینجا تا جملهی بعدی ساعتها گذشت: بیحال روی تخت افتاده بود و تلفن بیصدا نگاهش میکرد.
تکیه داد به دیوار، کمی دیر شده بود اما بیدرنگ مرد.
باید زودتر خوابید:
رویاها در خواب دیدنیترند
شبانه شعری بافتم
تنپوش اندامت
تا مدام گله کنم:
هیچ خوب نبافتهام