29 آذرماه
شب تمام نشدنی
گمانم بیشتر از آنکه تلخ باشم، خالیام...
گمانم بیشتر از آنکه تلخ باشم، خالیام...
آب دهانم را به جای تف کردن، قورت دادم. دیگر هیچچیز نشانهی هیچچیز نیست.
کسی آدرس روزهای معمولی را دارد؟
همیشه همینطور بوده: نیاز به بودن را در گوشهای خلوت زمزمه میکرد، اندکی امیدوار میشد، سرکی میکشید و... خاموشی.
همین دیروز بود که همآغوش باد، طوفان شدم و چشمهام ـمطابق رسمی دیرینهـ با هر خیز باد خیستر میشد. کمی دورتر پشیمان شدم؛ آری، نسیمی شدم و میان گیسوانت لایلای لبهات را به خورد گوشهام دادم.
خواستن تو کافیست تا ببرمت میان این خطوط. ندیدهها را ببینی و خدانگهدار بر لبهات بنشیند.
هر روز که با گوشهای تازه از تنهایی آشنا میشویم، خیال میکنیم تنهاتر شدهایم.
لابهلای همین سطور ترسهام را شناختم. همین سطور که ردپایی از سرگردانیام دارد و گاه چه پررنگ. باید که ذهن از هیچ خالی باشد، نیمکتی پر از تنهایی پیدا کرد و هیچهای درون را ملتمسانه صدا کرد.
و آرامشی که همیشه هرگز.
با رنج بسیار رخنه کردهست در گردبادهای سراسر سکوت.
به کجا میبردش یا که خُردش میکند را نمیدانم. تنها اینکه رفته است، رفته...
برای آرامشتان کافیست؟
با صدایی گرفته میشود در بودنهای نبوده لالائی خواند و آرام گرفت و گم شد و هر چه فعل رهائی؟
از امروز تا امروز هزار روز گذشته.
یکی از همین روزها بود که در گوشم زمزمه میکردی دوستت دارمها را و درست نمیدانم چند روز بعدش بود که سینماها بسته بودند و نبودی و سردم است و این شعلهها چه قرمزند و فریبنده یا چند روز پیشتر که پقی کردم و خنده ـگریهـام نیامد و بیحوصله شدم و خوابم برد و چند روز قبلترش بیدار که نه زنده شدم و خاطرم آمد نفس نکشیدهام و خواستم بکشم که این سیب گلویم یکهو بزرگ شد و خفه شدم و مُردم و چند روز پس و پیشترش را نمیدانم که اینبار بیدار شدم و نمیدانم کجا بودم که هوارهوار فرشتهی لوند بود و تو نبودی و راستی اگر سردت است بیا نزدیکتر و دستهات را به لبهام بسپار و آرام بگیر و لالائیهام را بشنو و دم نزن که دیگر نوشتنم نمیآید و خب بگذار آدمهای دیگر هم بشنوند و عاشقم شوند و اما لبهام مال توست و نترس این را که بلند بگویم فراری میشوند و البته پشت سرشان را هم نگاه میکنند و گرمی دستهات دیوانهشان میکند و خواستم بگویم همهشان را دوست دارم که زنگ در خانه را میزنند و گمانم فردا شده و خداحافظ.