28 دیماه
یکهای همیشه پابرجا
بالا میرویم و بالاتر
ـبه آهستگی یک مرگـ
و ناگهان
ـبه تندی یک عاشق شدنـ
سقوط میکنیم
و نمیمیریم
ـبه تلخی یک فاجعه.
بالا میرویم و بالاتر
ـبه آهستگی یک مرگـ
و ناگهان
ـبه تندی یک عاشق شدنـ
سقوط میکنیم
و نمیمیریم
ـبه تلخی یک فاجعه.
من
چیزی را جا گذاشتهام؟
عشق بازی میکنم
با معشوقهی درونم:
لب بر لبش میگذارم و...
...آرام در گوشش نجوا میکنم دوستت دارمها را بیمنها
.
هیچ نمیگوید ذهن خالیام
ردپایی اگر باشد سر میگذارد به جایی میان گیسوانت
رها کنید بهپا خیزید و آشفته کنید دنیا را و خدایان ستمکار خویش را سپس بیدرنگ بمیرید به رسم آیینی هرگز زاده نشده
سرهای پناه برده بر گریبان، نشانهی سرماست یا شرمندگی؟
۹ روز از شروع بازی گذشته و ۸ شب است که مقاومت کردهام. مزهاش از بین رفته، اما با تمام اینها دیگر راه فراری نیست! سارا، سوسن جعفری،یلدا ، فریدا و بالاخره یادداشتهای اینترنتی دعوتم کردهاند. . "دی" را از همه ماهها بیشتر دوست دارم. دلیلش شاید سردی باشد اما دقیق نمیدانم. "دی" را از همه ماهها بیشتر دوست دارم و عجیب اینکه تلخترین خاطرهها در این ماه یقهام را گرفتهاند. : سختترین کار برایم حرف زدن است. تقریبا همیشه طرف مشورتم خودم بودهام، اما با این حال چندباری پیش آمده که با دیگران صحبت ـدرددل
همین چند سال پیش بود که سرقتی در یکی از طلافروشیهای بلوار امامت مشهد اتفاق افتاد و صاحب طلافروشی و پسرش توسط دزدها کشته شدند. مدت زیادی طول نکشید که دستگیر شدند و قرار شد چوبه داری در چهارراه آزادشهر (نزدیکی طلافروشی) برپا کنند و کردند. احتمالا خیال کرده بودند قبل از ۵۷ است و آنجا میدان اعدامٍ پایین خیابان. دبیرستانی بودم و مسیر همیشگیام آنجا بود. وقتی رسیدم چهار طرف چهارراه را با داربست بسته بودند و جرثقیلی هم بود برای چوبه داری. جمعیت تقریبا زیادی دور و بر محل بودند و اکثرشان بچههایی که به زور ۸-۹ سالشان میشد ـهنوز هم باورش سخت است، اصلا مادر پدری داشتند؟ نمیدانم ترس بود یا چیز دیگری اما با قدمهای سریع فرار کردم. دور شدم و دورتر.
اما امروز صدام را هم اعدام کردند. با دیدناش حسهای زیادی داشتم: نفرت، کینه، بغض و... مطمئن شدم که از اعدام متنفرم. جای گلنگدن اسلحهی مزدورانش را در پهلوی نزدیکانم دیدهام، گریههای مادران بیفرزند را هم. اما با اعدامش هیچ خوشحال نشدم. حالا که اعدام شده، حالا که نیست یعنی به سزایش رسیده؟ میشد بماند و مردهگی کند، که اگر میشد حداقل برای من یکی خوشایندتر بود.
اعدام هیچوقت یک راه حل خوب نبوده، مانند سنگسار. رفتن از این سوی تاریکیست به آنسو بدون دیدن نوری زجرآور که هرگز ندیدهاند. بهتر است بگوییم صدام فرار کرد، یک فرار کوچک.
کافیه تموم چیزای خوبی رو که بلدیم به همدیگه یاد بدیم، اونوقت هیچجایی بهتر از دنیا پیدا نمیشه. اما یه مشکل کوچیک هست، اونم اینه که هرچیزی که زیاد بشه به اشباع میرسه و اثرش رو از دست میده.
برای همینه که ما همیشه آدمای باهوشی بودیم؛ ما آدمای باهوش بدی بودیم و هستیم.
دیگر چشمهام جایی را نمیبیند. باید دستهام را به هوا پرتاب کنم.
مشکلی که برای دریملند اتفاق افتاده بود برای من و چند نفر دیگه هم اتفاق افتاد(+، +، + و...):
بعد از ۳،۴ روز داون بودن و بعد برطرف شدن مشکل، اثری از نوشتههای تقریبا یک ماهه اخیر که تعدادشون به ۱۳ میرسید، نبود. به هر حال از آثار آنلایننویسی اینه که هیچ بکآپی از نوشتهها برای خودت نداری و وقتی همچین مشکلی واسهت پیش میاد باید دودستی بزنی تو سرت. از ۱۳ پست نابود شده، ۹تاش رو از گوشه و کنار پیسیهای دوستان عزیزتر از جان پیدا کردم اما بدون کامنتها. اگر کسی ۴تای باقیمانده رو داشت خوشحال میشم واسهم بفرسته. عنوان ۴ پست گم شده: "با ما بگو چون آمدی، تا ما ز خود خیزان کنیم"، "تداوم"، "سقف خانهام چکه میکند" و "شب تمام نشدنی".
گلهها رو میشه تو این پست دریملند خوند.
پ.ن: به لطف مازوخ و البته گوگل ریدر ۳تا دیگه از پستای گمشده، پیدا شد. فقط مونده "با ما بگو چون آمدی، تا ما ز خود خیزان کنیم".