9 بهمنماه
همین امروز
سیاهی دور چشمهات
و قاب آرزوهام
بخند
مادرم
سیاهی دور چشمهات
و قاب آرزوهام
بخند
مادرم
گوشی تلفن از صدای زنگ میلرزید: دستی آرامش کرد. چیزی شبیه صحبت هی آمد و هی رفت؛ گریه امانش را برید...
کار از کار گذشته بود، گوشی را گذاشت، مشتی به میز زد، لرزید و خندید.
به راستی در کدام آینه
گم شد چهرهی من؟
Cecilia Meireles