همین ام‌روز

سیاهی دور چشم‌هات

و قاب آرزوهام


بخند

مادرم

تمام ماجرا

گوشی تلفن از صدای زنگ می‌لرزید: دستی آرامش کرد. چیزی شبیه صحبت هی آمد و هی رفت؛ گریه امانش را برید...


کار از کار گذشته بود، گوشی را گذاشت، مشتی به میز زد، لرزید و خندید.

یک سال پیش


برای ما چند نفر: علی، سارا، آیدین، الناز، عسل، علی‌رضا و من.

حسین و آقای مباشری در عکس نیستند. آقای شکراللهی هم که زودتر ‌رفتند.

بابت یادآوری خاطره‌ها ممنون آیدین.

به راستی در کدام آینه

گم شد چهره‌ی من؟

Cecilia Meireles