24 فروردینماه
برهوت
خواهش لبهای خشکیده را باد میدزدد
میبردشان به جایی ناکجاتر از اینجا
و فراموشی
خواهش لبهای خشکیده را باد میدزدد
میبردشان به جایی ناکجاتر از اینجا
و فراموشی
هیچ ضمیری نداشت
جملهی پایانی
فکرهای حرامزادهی بیپدر با لالایی خواندن هم خوابشان نمیرود.
شهر شلوغ شده
شاید کمی کمتر از دنیا
باید فرار/عادت کرد؟
از خودم پرسیدم، دیروز
و فردا جوابش میآید
از میان جمعیت
اشتباه بود.
داستان نباید به برگهای زرد زیر پای هر رهگذر بیخبری ختم میشد. هنوز مانده بود تا خواننده، شخصیتها را خوب بشناسد و تحلیل کند. این خودکشی نویسنده بود.