برهوت

خواهش‌ لب‌های خشکیده‌ را باد می‌دزدد

می‌بردشان به جایی ناکجاتر از این‌جا

و فراموشی

Walking with the birds



photo by Alex Caranfil

داستان ویرایش نشده

هیچ ضمیری نداشت

جمله‌ی پایانی

مانده‌ام

فکرهای حرام‌زاده‌ی بی‌پدر با لالایی خواندن هم خواب‌شان نمی‌رود.

این روزها

شهر شلوغ‌ شده

شاید کمی کم‌تر از دنیا

باید فرار/عادت کرد؟

از خودم پرسیدم، دی‌روز

و فردا جواب‌ش می‌آید

از میان جمعیت

نقد

اشتباه بود. 
داستان نباید به برگ‌های زرد زیر پای هر رهگذر بی‌خبری ختم می‌شد. هنوز مانده بود تا خواننده‌، شخصیت‌ها را خوب بشناسد و تحلیل کند. این خودکشی نویسنده بود.