27 تیرماه
دست و پا زدن در رویا
پرسههای عاشقانه در اطراف دیری ویرانه به امید ساختنش تنها برای ارضای حس انسان و مالک بودن خوبست.
آینده همانست که هست و خواهد شد.
پرسههای عاشقانه در اطراف دیری ویرانه به امید ساختنش تنها برای ارضای حس انسان و مالک بودن خوبست.
آینده همانست که هست و خواهد شد.
همه چیز آماده نوشتنست: کسی سراغ آدم را نمیگیرد.
لحظهای که دستم بالا رفت
نمیدانم
نمیدانم قرار بود گلوی خدا را بگیرم
یا که نه نشانهای بود
برای گرفتن اجازه
تا بگویم هی دنیا
(با کمی بغض)
من نابخشودهام
چراغ راهنماییمان(!) قرمزست
حرف من که نیست: تمام راههای مستقیم قسم خوردند
گفتم نه، دروغ میگویید ـ داد زدم ـ
...
بیخیال و لجبازند
...
هه!
راههای نامستقیم؟
بوی نا میدهند
باید کاری بکنم
بایدتر اینکه باید خودم را به حال خودم بگذارم، دور از هر هیاهو
چایام را نه داغ نه سرد بنوشم
ـ بگو مسیرم را باید از کدام خیابان انتخاب کنم ـ
اشکها حتمن که باید خالی شوند از چشم چپ، از کاسهی چشم و مغز و ذهن بهانهگیرشان
دردها ـ هدیههایی ـ زیبایند
و باید مراقب باشم این باید در بایدها نشود حکایت منفی در منفیها
انگار که به شنیدن صدایی محتاج باشد
در خود شکست