یاد(،) آوری(؟!)

باید کاری کنم: سکوت و نگاه و لذت و افسوس.

...

گنگم. قدم می‌زنم. خیابان‌ها را می‌گیرم و می‌روم بالا/پایین.
چشم‌هام خوب کار می‌کنند. آن تلفن. کلام، لب‌خند.
"آقا! سریع‌تر"
"چند دقیقه دیگه زنگ می‌زنم"
کناری می‌ایستم. آب‌ روان در جوی زلال نیست: کف دهان آدمی عصبانی و درمانده.
"ببخشید"
پلک‌هایم را باز و بسته ـ خواهش ـ می‌کنم. انگشت نشانه‌ی دست راستم روی صفحه کلید تلفن می‌دود؛ از من مشتاق‌ترست.
"سلام": می‌خندم.

...

سربالایی‌ست. خسته‌ام: کیفم سنگین‌ست. مانده‌ام: ذهنم آشفته‌ست. دکه‌ی روزنامه فروشی. ادبیات داستانی، بادام زمینی مزمز و پاستیل. می‌پیچم به راست، می‌خورم به دیوار، پخش زمین: پرت می‌شوم به این دنیا.

...

به نیمکت همیشگی می‌رسم. کسی نشسته. معلوم است که من نیستم. بعدی، خالی: می‌نشینم. بساطم را پهن می‌کنم. به درخت‌های پس و پیش نگاه/فکر می‌کنم.
مجله را باز می‌کنم، فهرست را نگاه: داستان من. داستان روزگاری در آن شهر. داستان شب‌های کدئین و آرام‌بخش. داستان خیال. داستان واقعه. داستان واقعیت. داستان اُربیت. داستان چای داغ به از نوشیدنی سرد. داستان شوش. داستان من.
بسته بادام زمینی را باز می‌کنم، دستم می‌لرزد: ابتدا دانه‌دانه و بعد دسته جمعی شیارهای نیمکت را می‌خوانند. دندان‌هایم و پاستیل... هی پیر شده‌ای.

...

رو به سوی خانه. آن سه‌راهی شوم. سر سراشیبی. تلفن. بوق/سقوط آزاد.

سفر



من با این قد بلند و بدن لاغر شبیه علامت تعجبی‌ام که چسبیده‌ست به ته یک جمله‌ی بی‌صاحاب.

این را درست توی همان چند دقیقه‌ای که جایی دور و بر هفت‌تیر منتظر آرین بودم، فهمیدم؛ همان موقع که زیر لب می‌خواندم: "عشق همیشه در مراجعه است."