13 مهرماه
گفت من. گو؟
دل میبری و دل میبری و دل نمیبری اما، میسوزانی و خدا، خدایم میشوی و سجده کرده نکرده بندهات میشوم. خودم را گناهکار میپندارم و هایهای به هوای بخشش میگریم و ضجه میزنم و فریاد.
گوش کن.
دروغ گفتم.. هیچ اشکی راه خانهاش را به سوی گونههایم گم نمیکند و سرماست که همهجا ترکتازی میکند و هیچجا چه واژهی نزدیکیست. نادیدهها سبب ایمان نیستند و تو؟
میجویمت: عکسهایت. دزدیدمشان، از میان لحظههامان. میخواهم حرف بزنم. واژهها دانه دانه، قلپ قلپ بیرون میآیند و جمله نشده گم میشوند و محتاجم به بودنشان؛ نیستند، نیستی. باید نباشم؟!
بایدی در کار نیست. کلاس را تعطیل میکنم و شال و کلاه. هوا سرد است و کسی نیست - کسی یعنی کسی غیر تو هرچند تو هم... انگار دنبال تو، سوت میزنم و میخوانم و میسرایم و اشک.. نه، واژه آخر ناخواسته از آن سطرهای بالا چکه کرد اینجا، متاسفم؛ میگفتم: سوت میزنم و میخوانم و میسرایم و خیابانها را به سوی تو اما بیهدف یا که نه بیهوده... فعلش چه بود؟ یادم رفت، مانند هوش. سرما و باد تازیانه میزنند.
به بنبستترین کوچهها میرسم: اسیر. درد میآید. واژهها در اختیار مناند: نامش را زجر مینهم. حال، تلخم. گمام. گناهم. بیایمانم. بیتوام. بیدرمانم.

