24 دیماه
خاطرم باشد در چنین شبی به گور پدر فرمانده خندیدم
انگار ۲۴ دی شده، باید به خیلی چیزها فکر کنم اما طنازی شبانه پنجرههای رنگارنگ آپارتمانهای روبهروی پادگان نمیگذارد.
(نفس)
به خودم هدیه میدهم: پیچاندن سرنیزه و پاس بعدی گشتی و البته سرما.
انگار ۲۴ دی شده، باید به خیلی چیزها فکر کنم اما طنازی شبانه پنجرههای رنگارنگ آپارتمانهای روبهروی پادگان نمیگذارد.
(نفس)
به خودم هدیه میدهم: پیچاندن سرنیزه و پاس بعدی گشتی و البته سرما.

یک هفته تمرین کردیم. رژه و سرود مرکز و سوگندنامه و صلوات مقطع و درود امیر و پیشفنگ و پافنگ و خبردار ایستادن و مشایعت کردن. تا اینکه شد پنجشنبه ۲۹آذر: روز برگزاری مراسم جشن سردوشی.
قرار است اگر باران یا برف آمد مراسم در مسجد برگزار شود. صبحانه بچهها را میدهیم و شروع به تمیز کردن سلف میکنیم که اسدیکیا - یکی از افسرهای آموزشمان – میآید و میگوید صندلیها را ببریم کنار جایگاه در محوطه. برای نشستن خانوادههاییست که دعوت شدهاند. میبریم. به سلف که برمیگردیم کولاک میشود. برف است و باد و لذت. انگار فیلم با دور تند پیش برود: همه میدوند. داخل سلف میشوم و لیوانم را از چای داغ پر میکنم و بیرون میزنم. فاصله بین سلف و گروهان یکی دو دقیقه است. آهسته میروم. سلولهایم هم شادند. به گروهان که میرسم سپیدپوش شدهام، از سر بیمو تا حتا دمپاییهای سفیدم. بچهها خوشحال از خیال تعطیلی مراسم با دیدن من هوار میکشند و تکانم میدهند تا برفها پخش زمین شوند و نمیشوند – در میانه راه میمیرند.
کولاک نیمساعتی طول میکشد و بعد فقط سوزش میماند. ساعت ۶:۴۵ است و مثل تمام پنجشنبههای گذشته باید برویم مسجد، برای خواندن زیارت عاشورا. میرویم. بیرون که میآییم از ابرها هیچ خبری نیست. آفتاب بیرمق همهجا را از آن خود کرده. تا ساعت ۱۰ که مراسم شروع میشود (طبق قانون نانوشتهی ارتش) کسی نباید بیکار بماند؛ همه را میفرستند سر منطقه نظافتشان. ما هم میرویم به سلف خودمان برای چای خوردن و حرف زدن.
مراسم شروع میشود. جانشین فرمانده نیروی زمینی را دعوت کردهاند. سان میبیند. قیافه ترسناکی دارد. قرآن میخوانند. سرود مرکز میخوانیم. پیشفنگ و پافنگ میکنیم. یک ساعتی خبردار میایستیم و یخ میزنیم و یکی از بچهها غش میکند. جانشین صحبت میکند و عید قربان را عید فطر میگوید و سردوشی میدهد. رژه شروع میشود: از جلو و از راست نظام و "نظر به" و "راست" و "ا… اکبر" و "گروهان خیلی خوب" و "سپاس امیر" و تمام میشود. دو ماه آموزش در مرکز آموزش ۰۱ تهران تمام میشود.
برمیگردیم گروهان. فرمانده میگوید شنبه ساعت ۲ بعدازظهر امریهها را میدهند، تا هر کس ببیند محل خدمت بعدیاش کجاست. به قول سعید خ. دو روزی فرصت مانده برای نذر و نیاز و عجز و توبه و خدایا غلط کردم گفتنها! بچهها وسایلشان را جمع و جور میکنند. بلبشوییست. کیسه انفرادی به دست میرویم به سمت درب شمالی. قرار است با نظم حرکت کنیم و معلوم است که نمیکنیم. ترک عادت موجب مرض است. از پادگان خارج میشویم و خداحافظی میکنیم با ماچهای آبدار و گفتن دلم تنگ میشودها و هرجا هستی موفق باشیها. من و مهدی مسیرمان یکیست. زمانی که به سمت اتوبان میرویم تا تاکسی بگیریم پیرزنی از کنارمان میگذرد. میایستد و برمیگردد و نگاهی به کیسه و سرهای کچلمان میکند و بلند میگوید "آخی! سربازین؟" چند نفری سرشان را برمیگردانند. میخندم و میگویم "تموم شد" میخندد و میگوید "خدا رو شکر" و میرود و میرویم و فردا شب ۶اُمین شب یلداییست که خانه نیستم.
.
ساعت ۲ شنبه ۱ دی خبری از امریهها نیست. تا ۴ ساعت و نیم بعدش هم. و اصلن مگر قرار بود خبری باشد؟ ارتش است و مهمترین خصلتاش، نظم، که این ۲ماه دور و بر پادگان ما پیدایش نشد. میرویم و فردا میآییم و میبینیم از ۹۲ نفرمان ۶۰-۷۰ نفری لشکرک افتادهاند. من و آرش و حمید که هر سهمان همشهری و همرشتهای هستیم باید دوره کُد را لویزان بگذرانیم. سرگروهبان سلطانی شیرینی میخواهد.

شنبه عصر - بچهها منتظر آمدن امریهها
پادگان چهرهی نظامی ندارد. ورودیهای جدید با لباس شخصی، با استرس، با بغض و با نگرانی همهجا را قرق کردهاند.
۱.
قرار است ساعت ۶ صبح نظام وظیفه مشهد باشیم. هستیم و ساعت ۸ میگویند بروید و ساعت ۲ بعدازظهر ترمینال باشید. هستیم و میگویند سوار اتوبوس شوید. میشویم و فردا صبحاش ساعت ۵ میرسیم به ۰۱ کذایی. به خط مینشانندمان روی زمین و دژبانی میآید و صحبت میکند و میگوید موبایلها و سیگارها و امپیتری پلیرها را تحویل دهیم. ۶ نفر ۶ نفر جدا میکنند و به گروهانهای مربوطه میفرستند. سهم من و آرش و حمید و سعید س. و حسن و مرتضا – که بعدها اسمشان را فهمیدم – میشود یگان ۵۲۱. یگانی که چند ساعت بعدش فهمیدیم یگان سوگلیهاست. دوره پیش پسر احمدینژاد (بله، پسر رییس جمهور هم سرباز بوده و هست و چه سربازیای!) و دوره پیشتر خواهرزادهی فرمانده مرکز. یکی دو ماه بعدش بیشتر فهمیدیم، که فلان رفیق همدورهمان که تعجب میکردیم چرا کمتر از بقیه نگهبانی میدهد و چرا همین معدود نگهبانیهایش هم سادهترین نگهبانیهاست، پسر رییس عقیدتی سیاسی بهمان منطقه کشور است یا آن یکی پسر فلان امیر است و یا اصلن آن یکی که ۴۸ ساعت ۴۸ ساعت مرخصی میگیرد پدرش تولیدی این لباسهایی که تنمان است را دارد و خب معلومست که حقشان است!
هر ۶ نفر گرسنه هستیم و از همان اول میگیرندمان به کار. ساعت ۱۱ لباس و چند چیز دیگر تحویلمان میدهند و تا ۴ روز بعد مرخصمان میکنند، تا ۶ آبان.
۲.
ساعت ۵:۳۰ صبح یکشنبه ۶ آبان رسمن ۸ هفته آموزشی شروع میشود. ابتدا همه را به ترتیب قد به صف میکنند. ۲۰ نفری از من ۱۸۸ سانتیمتری قد بلندترند. بعد تختها را مشخص میکنند. تخت پایین ردیف اول آسایشگاه۲ متعلق به من میشود با تمام جیرجیرهایش. تخت بالا هم برای موجودی به نام فرزاد. و معنایش اینست که ۸ هفته تمام باید صدای نخراشیدهاش را تحمل کنم. بعد از تختها نوبت آموزش طرز صحیح آنکارد کردن تخت و کمد میشود. مصیبتیست. از ساعت ۵:۳۰ صبح تا ۴ عصر باید تخت و کمد آنکارد باشد. اوایل این آنکارد کردن ۲۰-۳۰ دقیقهای طول میکشید تا زمانی که من و فرزاد خیلی شیک آنکارد کردن را پیچاندیم.
آنکارد تخت و کمد که تمام شد نوبت رسید به مشخص کردن منطقه نظافت هرکس. مثلن یک لحظه فرض کنید به شما بگویند ارشد زباله یا ارشد سرویسها! وقتی میفهمم باید همراه چند نفر دیگر پشت یگان را تمیز کنیم خوشحال میشوم و البته زهی خیال باطل. پشت یگان منطقهی تقریبن وسیعیست پر از درخت و کاملن خاکی. پاییز است و برگریزان و ما که هر روز صبح باید به مدت نیم ساعت آنجا را جارو بزنیم. به هیچ وجه به این فکر نکنید که چرا باید خاک را جارو کرد و یا به اینکه برگها میتوانند – میتوانستند – کود خوبی برای درختها شوند. خوشبختانه بعد از دو هفته تبعید میشوم به سلف.

آلات و ادوات نظافت
بعد از خوردن نهار کلاس داریم. جلو یگان به صف میشویم. اسدیکیا میگوید تمام کلاسهامان روی بلو چیرها (Blue Chair) تشکیل میشود. فرمان "قدم رو" را دُری، آن یکی افسر آموزش، گفت و راه افتادیم. باید ضربه چهارم را با پای راست میکوبیدیم روی زمین، با شدت و همصدا. و ما که انگار بندری میزدیم. وارد محوطه شدیم. تقریبن ۲۵۰ در ۱۲۰ متری میشد. دور تا دورش بلوچیر بود برای تمام گروهانهای مرکز. باید مینشستیم و کلاهها را برمیداشتیم و رخ به رخ میشدیم با خورشید. اینطور شد که صورتم جز آن قسمتی که عینک میپوشاندش سوخت.
شب اول داخل آسایشگاه۱ جمع میشویم. فرمانده میآید و صحبت میکند و قول میگیرد و میدهد و اواسط دوره میفهمیم که قولهایش دروغ بوده و هست. سادهست، فرمانده میخواهد یک ستاره به ستارههای روی شانهاش اضافه کند، پس ما باید نمونه باشیم.
۳.
یکی دو روز اول سخت میگذرد. ثانیهها را باید هل داد تا دقیقهای شوند. صف تلفنها طولانی و دراز است. دلتنگیست که تمام خطوط تلفن ۰۱ را اشغال کرده. انگار همهی بچهها مچاله شدهاند. روزهای اول روزهای عادت کردن است. ۵ صبح بیدار شدن. ۹:۳۰ شب خوابیدن. غذای پادگان را هضم کردن. به دست گرفتن ژ۳. رژه رفتن. بالا آوردن ۹۰ درجهای پاها بدون زانو و کمر زدن. دویدن. پوتین پا کردن. گِِتر کردن. رفیق شدن با همه. تحمل ضربههای اسدیکیای روانی به در آسایشگاه. با صدای بلند فریاد زدن و معرفی کردن خود. "سپاس جناب" گفتن. نظامی نشستن. "نصر من ا…" گفتن. به چپ چپ، به راست راست، عقبگرد، پیشفنگ، پافنگ، دوشفنگ و نگونفنگ کردن.
خسته که میشویم پنجشنبه میشود. اولین مرخصی و لذت دیدن چیزهایی که بیرون از پادگان بوده و هیچوقت نمیدیدیمشان. میروم کافینت و ارتفاع صفر را میخوانم و غافلگیر میشوم و چه حرفی بهتر از سکوت.
۴.
شنبه که میشود کارها را از روی عادت انجام میدهیم. عادت میکنیم به غیبت بگوییم "نَهَست"، به تنبیه بدنی بگوییم "تمرین ورزیدگی" و بدرفتاری را "تحکم نظامی" بدانیم. کمکم همه همدیگر را میشناسیم.
۵.
پنجشنبه صبحها بعد از زیارت عاشورا صبحگاه مرکز است. سرود مرکز و کمی سخنرانی و بعد رژه. اگر گروهانی خوب رژه برود، فرمانده مرکز که از جایگاه رژه را زیر نظر دارد "گروهان خیلی خوب" میگوید و گروهان جواب میدهد "سپاس جناب" و اگر خیلی خوب رژه برود "خیلی خوب" دوم را هم میگیرد. در این صورت آن گروهان بلافاصله بعد از پایان مراسم به مرخصی میرود و هفته بعد از چهارشنبه عصر تا شنبه صبح مرخصی دارد و ما اولین گروهانی شدیم که دو تا خیلی خوب گرفتیم.
۶.
ساعت ۷ تا ۸ صبح روزهای زوج ورزش است. شنبه و دوشنبه بدون اسلحه و چهارشنبه با اسلحه. بچهها از هفته دوم سوم به بعد برای زمان دویدن شعار میسازند. هیچ گروهانی سر و صدا ندارد غیر از ما. پادگان را روی سرمان میگذاریم. میدویم و فریاد میزنیم و دست میزنیم و اسلحه را بالای سرمان میگیریم و فرمانده هنگ میخندد و فرمانده گروهان به ستاره اضافی فکر میکند و عرق میکنیم و سرما میخوریم و یکی از بچهها که دکتر است "دگزا" تزریق میکند به همهمان و داروهای بهداری به لعنت خدا هم نمیارزد و دفترچههای بیمهمان تا هفته آخر نمیآید و خوب میشویم.
۷.
سر یکی از کلاسها فرمانده تعریف میکند که نیروهای افغانستان به یک پایگاه ۱۲ نفری از کشورمان حمله کرده و اسلحهها را برده بودند. در جوابشان از این طرف تیمی از یگان ویژه به منطقه اعزام میشود و به ۱۲ پاسگاه مرزی افغانستان حمله میکند و بدون شلیک حتا یک گلوله سر تمام آدمهای آن ۱۲ پادگان را میبُرند و روی سینهشان میگذارند و برمیگردند به میهن. اینها را فرمانده با افتخار تعریف میکرد.
۸.
روزهای آخر آبان است. مرخصی شبانه میگیرم و بیهدف راهی خیابانها میشوم. پیروزی و شهدا و بهارستان و هفت تیر و یوسف آباد و کریمخان و شهر کتاب و عصر جدید و نشر چشمه و وایت بُردش و نیایش و تالار وحدت و پری صابری و خاطره و درد و تابلوی ورود ممنوع سر هر آرزو و سکوت. این روزها زیاد تکرار میشود.
۹.
میدانم که نوید ادبیات فارسی خوانده. سر یکی از کلاسها کنارش مینشینم و سر صحبت را باز میکنم و بسته نمیشود تا آخر دوره. از همه چیز حرف میزنیم. کتاب و موسیقی و دنیا و آدمها و قومیتها و روابط و سربازی و تمام نمیشود حرفها که فرزاد پابرهنه میآید وسط و روز از نو و روزی از نو. جمعمان فقط محمد را کم داشت که دیر کشفاش کردم.
۱۰.
امتحان داریم. یکی از سوالها اینست:"ماموریت اسلحه ژ۳ چیست؟" در کتاب رزم مقدماتی آمده "تیراندازی علیه نفرات دشمن"، مینویسم "دفاع از جان سرباز در مقابل دشمن". ۸/۷۵ میشوم و باید تمرین ورزیدگی کنم.

شب امتحان - داخل سلف
۱۱.
۱۷ آذر است و فردا قرار است اعزام شویم به اردوگاه "تلو". گروهبندی میکنیم. هر ده نفر در یک چادر سه در چهار متری. همراه فرزاد میرویم بیرون تا وسایل لازم را بگیریم. میگیریم و میرویم "اتوبوس شب" را ببینیم. میبینیم و ساعت ۱۲ شب برمیگردیم پادگان. صبح ساعت ۵ بیدارباش را که میزنند شروع میکنیم به جمع کردن وسایل. ساعت ۸ سوار اتوبوس میشویم و اعزام.
وارد اردوگاه که میشویم سوز هوا اذیتمان میکند. محل چادرها مشخص میشود. روز اول تنها کارمان برپایی چادرهاست. خوشحالیم که سه روز از آنکارد خبری نیست که خبر میرسد چادرها هم آنکارد دارند و آنهم چه آنکارد کردنی. چادر سلف را هم برپا میکنیم. نهار که میخوریم کمکم بچهها سراغ سرویسها را میگیرند. وصفش را شنیده بودیم. زیاد دور نیست، ۵۶ پله با ارتفاعهای یک تا چند وجبی را که پایین بروی میرسی به ته دره و مراد دل. ساعت بیدارباش و خاموشی مثل پادگان است. ۵ و ۹:۳۰. همه هر دو پتو و ملحفهاش را آوردهاند. پتو شتریها را به عنوان کفپوش روی یک لایه پلاستیک قرار دادهایم. ملحفه را دور خودمان میپیچیم و داخل کیسه خواب کُرهای که بهمان دادهاند میشویم. تا شانههایم بیشتر بالا نمیآید. پتوهای آرمدار را رویمان میکشیم. اما باز هم سرد است. ساندویچی خوابیدهایم. شست پای یکی داخل دهان دیگریست و انگشت وسط پای آن یکی داخل سوراخ بینی یک نفر دیگر و به همین ترتیب. اما باز هم سرد است. صبح که بیدار میشوم پتو را پس میزنم و عینکم را که یک وجبی صورتم گذاشتهام به چشم میزنم. اختلاف درجه حرارت آنقدر هست که شیشههای عینکم بخار بگیرند.
روز دوم روز تیراندازیست. ۷ ساعتی داخل میدان تیر هستیم و باید از فواصل ۱۰۰،۵۰ و ۲۰۰ متری تیراندازی کنیم. تیراندازی هیچ حس خاصی ندارد جز اینکه لگد اسلحه به عینکم میخورد و کجاش میکند و احساس ناراستی میکنم. بعضی از بچهها زیر چشمشان بادنجان کاشته شده. برمیگردیم و شب ساعت ۱۰ میرویم رزم شبانه. کمی پیادهروی میکنیم و به ته یک دره که رسیدیم مینشینیم. فرمانده میگوید ۱۵ ثانیه وقت دارید بخوابید و بعد باید خوابتان را تعریف کنید. کابوس میبینم و لایی میکشم و هیچچیز را تعریف نمیکنم. دردها کی تعریفی بودهاند.
برمیگردیم و بچههای سلف باید در آن سرما جای چادر سلف را عوض کنند. ۱۲ میخوابیم.
صبح روز سوم کلاس سنگرکنی و پدافند عامل و غیرعامل داریم : مسخره است. بعد از ظهر راهپیماییست. حدود ۱۰ کیلومتر پیادهروی در کوه و کمر. دو ساعتی طول میکشد. شب قسمتهایی از فیلم صیاد شیرازی را داخل حسینیه نشان میدهند (حکمتیست در اینکه مسجد را حسینیه میخوانند و البته آنجا حمام هم بود!).
صبح روز چهارم برمیگردیم پادگان و شروع میکنیم به تمیز کردن اسلحهها با گازوئیل و بعد روند طبیعی کارها.
۱۲.
اولین فرصت بعد از اردوگاه مرخصی میگیرم و میروم خانه عمو. خبر جدایی را میدهد. ساعت ۲ نیمه شب میزنم بیرون و تا پادگان پیاده میروم.