20 اسفندماه
.:.:::..:.::...
دنیا را جور دیگر دیدن
مثل ترس از ارتفاع
دنیا را جور دیگر دیدن
مثل ترس از ارتفاع
دستهام ـانگشتهامـ کوچکند و واکنششان در گرفتن چیزهایی که به طرفم پرت میشوند خوب و به موقع نیست، هیچگاه.
" عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری"
ساعت ۲ نیمه شب است. میروم که پاس را تحویل بگیرم. اسلحه با خشاب خالی و سرنیزه و دو خشاب ۲۰ تیری را هم. از دور و بر چند تکه سنگ صاف پیدا میکنم و میگذارمشان داخل برجک برای نشستن. اسلحه و متعلقاتش را گوشهای میگذارم و مینشینم روی سنگها. کز کرده، سرم را میان دستها و پاهایم فشار میدهم، شاید این حس غریب را فراری دهم.
یک ساعتی میگذرد و یکهو برق میرود و میفهمم که هیچ موفق نبودهام. از مهتاب خبری نیست. چشم، چشم را نمیبیند. کورمال کورمال اسلحه را پیدا میکنم. خشاب خالیاش را در میآورم و یکی از خشابهای پر را جایش میگذارم. گلنگدن را میکشم و اسلحه را از ضامن خارج میکنم. خیره میشوم به سر اسلحه که نزدیک صورتم آوردمش. مشت میزند به سرم خیالم...
ناگهان پروژکتورهای کنار برجک روشن میشوند. سراسیمه و گنگ و گیج نمیدانم چه کنم که چشمم میافتد به دیوارهی برجک. نور روشناش کرده. اسفندیاری نامی نوشته:" چون میگذرد غمی نیست". لعنتی. احساس میکنم با پوزخند این را برای من نوشته. احساس میکنم آدم بیخیالی بوده. احساس میکنم حالم ازش بههم میخورد.
میایستم و لگد میزنم به دستخط خرچنگ قورباغهاش و... فرار میکنم.