پا به پای زندگی نرفتن: ته‌ریش و شیشه‌های کثیف عینک. باید باور کرد اندوه به راحتی رفتنی نیست.

چند ماه آخر سربازی بود که سرم تصمیم به بی‌مو شدن گرفت. اوایل با خودم می‌گفتم چه بد، باید درمون بشه و سرکار خانم دکتر موسوی شروع به نسخه پیچیدن کرد.

...

 اهواز بودم، شب بود. تلخ بود. از کارخونه اومده بودم خونه و زیر دوش مثلن آواز می‌خوندم. یکی از همون شبایی که فکر می‌کردم به همه‌چیز ِ هیچی: گفتم که چی؟!

...

 حالا فکر می‌کنم که می‌تونم با مرگ هم راحت کنار بیام.