مشت

ديوارها استوار ترند
همچون وفا
نه مثل دري گستاخ

kash ma divar shodan ro balad shim

پیاده می شوی
پیاده که می شوی
خیال می کنی آخر راهی
آن وقت دوازده قدم ترفته
می رسی به میدان ساعت و به سایه ات
خنکای نوشابه ای تعارف می کنی و
درنگ می کنی
زیر سایه ی مشکوک چراغ زردی
که همیشه حس می کند : خطر
حالا به ساعتت نگاه کن و به این خیابا پر از پری
بعد آهسته زمزمه کن که : آهای کجایی ؟
آواز نی که شنیدی
سوار شو
تازه اول خط است

اون وقت چه جوری بفهمن صاحاب قالب کیه ؟ . بذار سنگین باشه .. مهم نیست

کاش درها یاد بگیرند بسته ماندن را...
اما نه مثل دیوار به اجبار...
کاش...
اما از کاش گفتن من اتفاقی نمی افتد...
این را خوب می دانم

جاي بعضي دردها تا ابد ميماند شايد در هاادم هاي فراموش كاريند!

به دیوار می گی در بشنوه !

اما دیوار ها هم سنگ صبور خوبی هستند...هر چه که بار دردهایت را بر آنها بریزی فرو نمی ریزند!