<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

<channel>
<title>تیگلاط</title>
<link>http://www.tiglath.ir/</link>
<description></description>
<dc:language>en-us</dc:language>
<dc:creator>tiglath@gmail.com</dc:creator>
<dc:date>1389-05-05T04:24:26+03:30</dc:date>
<admin:generatorAgent rdf:resource="http://www.movabletype.org/?v=3.34b2" />
<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

<item>
<title>بازخوانی(۳)</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000324.html</link>
<description><![CDATA[و حسرت‌هایی که...اصلا حسرت مگر &quot;که&quot; دارد؟ حسرت که شرطی نمی‌شود؛ حسرت که قید و بند نمی‌شناسد. می‌آید و نرفته می‌سوزاند. گه‌گاهی کنج‌نشین می‌شود، بی‌کار اما نه. آخ که این حسرت اگر آدم بود می‌شد زندانی‌اش کرد، کشت‌اش یا حتی زنده به گورش کرد.گاهی جاده‌ای می‌شود که انتها ندارد. می‌نشینی و دست را سایه‌بان چشمانت می‌کنی و پایانی‌(؟) را می‌جویی که هرگز....]]></description>
<guid isPermaLink="false">324@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-05-05T04:24:26+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>می‌ترسونم</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000323.html</link>
<description>دیدن هر خنده‌ی واقعی...</description>
<guid isPermaLink="false">323@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-04-17T12:46:50+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>بازخوانی(۲)</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000322.html</link>
<description>انگار که به شنیدن صدایی محتاج باشد، در خود شکست....</description>
<guid isPermaLink="false">322@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-04-14T01:04:24+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>بازخوانی</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000321.html</link>
<description><![CDATA[در برزخی دست‌وپا می‌زنی و کسی یا چیزی سر راهت سبز می‌شود، دستاویزش می‌کنی و بدا به حال تو و آن. رخوتی در امتدادش می‌دود در جانت. گمان می‌کنی خوش است و البته که می‌تواند باشد و اما این‌بار نیست. اندوهی‌ست و این بد نیست-اندوه هیچ‌وقت بد نیست؛ سراغ ما که می‌آید تحملش نمی‌کنیم، فکرمی‌کنیم چیز زائدی‌ست، از خودمان نیست: طردش می‌کنیم، گاهی خشم می‌شود، نفرت حتی....اندوهی‌ست و این بد نیست. اندوهی‌ست و این خود &quot;تو&quot;ست: دستاویزی برای تصمیم....]]></description>
<guid isPermaLink="false">321@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-04-11T02:06:52+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000320.html</link>
<description>تا حالا جو گرفت‌تون واسه یه بار هم شده یه درسو مث بچه‌ی آدم بخونین؟...مثلن سه تا کتاب فارسی و سه تا هم انگلیسی رو واسه امتحانش بخونید، جاهایی هم که فک می‌کنید مطلب کمه برید سراغ اینترنت و سرچ و این چرت و پرتا؟...یه‌جوری هم بلیط قطار بگیرید که ۴ صبح راه‌آهن تهران باشید تا ۱۰ که امتحان شروع می‌شه بتونید دوباره مرور کنید؟...می‌خوام بگم نکنید این کارا رو، نکنید آقا. پا می‌شید دفتر و دستک‌تون رو می‌ندازید تو کیف‌تون، می‌رید راه‌آهن سوار قطار می‌شید. قطار راه میفته و جزوه‌ها و خلاصه‌ها و پرینت‌ها رو یه نگاه دیگه می‌کنید. شام می‌خورید و آماده‌ی خوابیدن می‌شید که می‌گن سیل اومده ریل‌ها رو با خودش برده. می‌رید رئیس پیر قطارو پیدا می‌کنید و می‌پرسین تا کی نمی‌تونیم راه بیفتیم؟ می‌گه با خداست، یک  تا ده ساعت دیگه، حتا ممکنه برگردیم و نریم تهران.‏ یه ساعتی صبر می‌کنید، می‌بینید خبری نمی‌شه. با ۴تا بدبخت دیگه‌ی جزوه به دست مث خودتون زنگ می‌زنین یه تاکسی تلفنی از نزدیک‌ترین شهر بیاد. میاد. راه میفتین و راننده بهتون اطمینان می‌ده که به موقع می‌رسید و مدام دست‌ش‌و می‌زنه به ساعت رو داشبورد....ساعت ۲ شبه. جاده رو هم آب برده و این سیل حالا حالاها مهمونه....خلاصه‌ی اتفاق‌ای ساعت‌ای بعد این می‌شه که در مجموع ۶تا ماشین و ۳تا جاده عوض می‌کنید و آخرش ۳ بعدازظهر می‌رسید تهران، یعنی ۳ساعت بعد از تمام شدن امتحان....نکنید آقا، نکنید؛ درس نخونید جون مادرتون.‏...</description>
<guid isPermaLink="false">320@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-04-03T16:18:37+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000319.html</link>
<description>با رنج انتخاب کلمه‌ها شروع می‌شود، کم‌حرفی....</description>
<guid isPermaLink="false">319@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-03-22T00:00:00+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000318.html</link>
<description>پای راست، پای چپ، دست‌های مانده در جیب و نگاهی به سنگ‌فرش‌های زیر پا مانده....</description>
<guid isPermaLink="false">318@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-03-05T14:57:48+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000317.html</link>
<description>پا به پای زندگی نرفتن: ته‌ریش و شیشه‌های کثیف عینک. باید باور کرد اندوه به راحتی رفتنی نیست....</description>
<guid isPermaLink="false">317@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-02-27T22:55:49+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000316.html</link>
<description>چند ماه آخر سربازی بود که سرم تصمیم به بی‌مو شدن گرفت. اوایل با خودم می‌گفتم چه بد، باید درمون بشه و سرکار خانم دکتر موسوی شروع به نسخه پیچیدن کرد.... اهواز بودم، شب بود. تلخ بود. از کارخونه اومده بودم خونه و زیر دوش مثلن آواز می‌خوندم. یکی از همون شبایی که فکر می‌کردم به همه‌چیز ِ هیچی: گفتم که چی؟!... حالا فکر می‌کنم که می‌تونم با مرگ هم راحت کنار بیام....</description>
<guid isPermaLink="false">316@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-02-02T13:00:01+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000315.html</link>
<description>تمام اتفاقات مهم از لحظه اوج/فرودت اتفاق می‌افتند. خیال می‌کنی همه چیز تمام شده است، همه‌ی چیزهایی که قرار است شروع به نابود کردنت کنند، و واقعیت....</description>
<guid isPermaLink="false">315@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-01-31T22:28:56+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000314.html</link>
<description>دوستی‌هاتان را کودک نگه دارید تا اگر رفت به سراغ راه رفته/نرفته‌تان، بنشینید و هی به بزرگ شدن رابطه‌تان فکر کنید و به کارهایی که می‌توانید انجام دهید و نداده‌اید....</description>
<guid isPermaLink="false">314@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1388-12-29T02:05:56+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000313.html</link>
<description>حس دویدن آدم را به آخر کار امیدوار می‌کند، به رسیدن؛ اما چرخیدن، گیجی می‌آورد و شاید عقب‌گرد....</description>
<guid isPermaLink="false">313@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1388-11-30T03:11:01+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000312.html</link>
<description><![CDATA[سکوتی که به &quot;عدم حضور&quot; تعبیر می‌شود....]]></description>
<guid isPermaLink="false">312@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1388-11-17T00:33:59+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000311.html</link>
<description><![CDATA[یک &quot;باشه...&quot; بگویید و از خیر تمام رویاهاتان بگذرید تا کابوس نشده‌اند....]]></description>
<guid isPermaLink="false">311@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1388-11-11T22:56:35+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000310.html</link>
<description><![CDATA[از همه بگذرید و به &quot;من&quot;ِ در راه مانده‌تان بپیوندید....]]></description>
<guid isPermaLink="false">310@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1388-11-10T01:36:58+03:30</dc:date>
</item>


</channel>
</rss>