<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

<channel>
<title>تیگلاط</title>
<link>http://www.tiglath.ir/</link>
<description></description>
<dc:language>en-us</dc:language>
<dc:creator>tiglath@gmail.com</dc:creator>
<dc:date>1390-06-18T01:18:28+03:30</dc:date>
<admin:generatorAgent rdf:resource="http://www.movabletype.org/?v=3.34b2" />
<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000336.html</link>
<description>برای دیدن و خواندن &quot;تیگلاط&quot; به آدرس &quot;http://tiglath.wordpress.com&quot; بروید و یا خوراک &quot;http://tiglath.wordpress.com/feed&quot; را به گودرتان اضافه نمایید....</description>
<guid isPermaLink="false">336@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1390-06-18T01:18:28+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000335.html</link>
<description>یک سر پر حرف ـ که لغزونه ـ رو یک گردن، چه حرف حسابی می‌تونه داشته باشه جز بی‌تابی چشماش؟...</description>
<guid isPermaLink="false">335@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1390-01-19T15:02:37+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>اجباری ـ ۳</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000334.html</link>
<description>زمستون ۸۶ رو یادتونه؟ که ۲روز کل مملکت تعطیل شده بود و سرماش تو ۵۰ سال گذشته‌ش بی‌سابقه بود؟ لابد یا رفته بودین برف‌بازی یا تو یه‌جای گرم و نرم. منم بی‌کارنبودم، مراقب منبع گازوییل ساختمون شماره ۳ مرکز آموزش مخابرات لویزان بودم که یخ نزنه و هم‌زمان هی رو برف‌ا تف می‌کردم تا ببینم تا چه عمقی نفوذ می‌کنه و تو چند ثانیه یخ می‌زنه. لیسانسه‌ی مملکت بودم....</description>
<guid isPermaLink="false">334@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-08-30T13:17:45+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>آن‌کس که نداند</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000333.html</link>
<description>اتوبان‌ها مرد روزهای سخت‌اند...</description>
<guid isPermaLink="false">333@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-08-16T21:55:10+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000332.html</link>
<description>کلن به این نتیجه رسیدم که در مورد هیچ‌چیز و هیچ‌کس نتیجه‌گیری نکنم....</description>
<guid isPermaLink="false">332@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-07-26T21:05:10+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>اجباری-۲</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000328.html</link>
<description><![CDATA[تو ۱۲ماهی که خاش بودم تقریبن ۱۴-۱۵تا نامه اومد با عنوان &quot;هوش‌یاری&quot;. مظمونش این بود که فلان آدم یا بهمان گروهک تو این چند وقته یه حرکت‌هایی کرده، هوای خودتون رو داشته باشید. یعنی این‌که وظیفه‌ی ما فقط خبر دادن بود!...تو یکی از این نامه‌ها که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم با دقیق‌ترین جزئیات ممکن می‌گفت فلان کس از گروهک جندا... از نقطه‌ی مرزی ایکس با هم‌چین مهماتی اومده تو شهر ایگرگ. محلی هم که توش ساکنه خونه‌ی کنارِ مسجد چی‌چی ا... هست! هوش‌یار باشید، پیروزی با ماست....فلان کس، خدابخش شه‌بخش بود که چندروز پیش کشته شد.......بی‌ربط: تا حالا ۳-۴ تا فید برای این‌جا پیدا کردم! یعنی می‌شه یه روزی همه از این فید استفاده کنن؟...]]></description>
<guid isPermaLink="false">328@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-07-02T18:30:00+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>اجباری-۱</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000326.html</link>
<description><![CDATA[اون‌شب که ۲ هفته گذشته بود از اومدن‌مون. اون‌شب که ۴تایی نشسته بودیم دور هم و چایی می‌خوردیم و مثلن ناراحت نبودیم که چرا خاش افتادیم. اون‌شب که صدای تیر اومد و دوییدیم سمت پاس‌دارخونه، که ندیدیم ولی شنیدیم ژ۳ رو گرفته بوده زیر گلوش. اون‌شب که مغز پاس‌دار بچه سیرجون ترکید. اون‌شب که روز شده بود....اون‌شب، فرداش مهم‌تر بود. فرداش که سرهنگ همه وظیفه‌ها رو جمع کرد جلوی در پاسدارخونه، از سرباز صفر تا ستوان دو. فرداش که سرهنگ رفت بالا، سینه رو سپر کرد و گفت: &quot;اگه این‌دفعه کسی خودکشی کنه، به بهداری دستور دادم دست بهش نزنن، تا وقتی ننه باباش بیان. باباش بره لبِ جاده ماشین بگیره، ننه‌شم با چادرش بقیه جسد بچه‌ش رو جمع کنه.&quot;...فرداش که سربازی تموم نشده، مرد شدیم....]]></description>
<guid isPermaLink="false">326@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-06-23T08:00:42+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>بازخوانی(۴)</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000327.html</link>
<description>حرف‌ها هم مانند آدم‌هایند: گاهی که باید بیایند، نمی‌آیند....</description>
<guid isPermaLink="false">327@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-06-14T13:51:42+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000325.html</link>
<description>وقتی سر یه دوراهی گیر می‌کنید: بزنید به بیراهه، واسه تنوع....</description>
<guid isPermaLink="false">325@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-05-16T11:30:03+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>بازخوانی(۳)</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000324.html</link>
<description><![CDATA[و حسرت‌هایی که...اصلا حسرت مگر &quot;که&quot; دارد؟ حسرت که شرطی نمی‌شود؛ حسرت که قید و بند نمی‌شناسد. می‌آید و نرفته می‌سوزاند. گه‌گاهی کنج‌نشین می‌شود، بی‌کار اما نه. آخ که این حسرت اگر آدم بود می‌شد زندانی‌اش کرد، کشت‌اش یا حتی زنده به گورش کرد.گاهی جاده‌ای می‌شود که انتها ندارد. می‌نشینی و دست را سایه‌بان چشمانت می‌کنی و پایانی‌(؟) را می‌جویی که هرگز....]]></description>
<guid isPermaLink="false">324@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-05-05T04:24:26+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>می‌ترسونم</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000323.html</link>
<description>دیدن هر خنده‌ی واقعی...</description>
<guid isPermaLink="false">323@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-04-17T12:46:50+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>بازخوانی(۲)</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000322.html</link>
<description>انگار که به شنیدن صدایی محتاج باشد، در خود شکست....</description>
<guid isPermaLink="false">322@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-04-14T01:04:24+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title>بازخوانی</title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000321.html</link>
<description><![CDATA[در برزخی دست‌وپا می‌زنی و کسی یا چیزی سر راهت سبز می‌شود، دستاویزش می‌کنی و بدا به حال تو و آن. رخوتی در امتدادش می‌دود در جانت. گمان می‌کنی خوش است و البته که می‌تواند باشد و اما این‌بار نیست. اندوهی‌ست و این بد نیست-اندوه هیچ‌وقت بد نیست؛ سراغ ما که می‌آید تحملش نمی‌کنیم، فکرمی‌کنیم چیز زائدی‌ست، از خودمان نیست: طردش می‌کنیم، گاهی خشم می‌شود، نفرت حتی....اندوهی‌ست و این بد نیست. اندوهی‌ست و این خود &quot;تو&quot;ست: دستاویزی برای تصمیم....]]></description>
<guid isPermaLink="false">321@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-04-11T02:06:52+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000320.html</link>
<description>تا حالا جو گرفت‌تون واسه یه بار هم شده یه درسو مث بچه‌ی آدم بخونین؟...مثلن سه تا کتاب فارسی و سه تا هم انگلیسی رو واسه امتحانش بخونید، جاهایی هم که فک می‌کنید مطلب کمه برید سراغ اینترنت و سرچ و این چرت و پرتا؟...یه‌جوری هم بلیط قطار بگیرید که ۴ صبح راه‌آهن تهران باشید تا ۱۰ که امتحان شروع می‌شه بتونید دوباره مرور کنید؟...می‌خوام بگم نکنید این کارا رو، نکنید آقا. پا می‌شید دفتر و دستک‌تون رو می‌ندازید تو کیف‌تون، می‌رید راه‌آهن سوار قطار می‌شید. قطار راه میفته و جزوه‌ها و خلاصه‌ها و پرینت‌ها رو یه نگاه دیگه می‌کنید. شام می‌خورید و آماده‌ی خوابیدن می‌شید که می‌گن سیل اومده ریل‌ها رو با خودش برده. می‌رید رئیس پیر قطارو پیدا می‌کنید و می‌پرسین تا کی نمی‌تونیم راه بیفتیم؟ می‌گه با خداست، یک  تا ده ساعت دیگه، حتا ممکنه برگردیم و نریم تهران.‏ یه ساعتی صبر می‌کنید، می‌بینید خبری نمی‌شه. با ۴تا بدبخت دیگه‌ی جزوه به دست مث خودتون زنگ می‌زنین یه تاکسی تلفنی از نزدیک‌ترین شهر بیاد. میاد. راه میفتین و راننده بهتون اطمینان می‌ده که به موقع می‌رسید و مدام دست‌ش‌و می‌زنه به ساعت رو داشبورد....ساعت ۲ شبه. جاده رو هم آب برده و این سیل حالا حالاها مهمونه....خلاصه‌ی اتفاق‌ای ساعت‌ای بعد این می‌شه که در مجموع ۶تا ماشین و ۳تا جاده عوض می‌کنید و آخرش ۳ بعدازظهر می‌رسید تهران، یعنی ۳ساعت بعد از تمام شدن امتحان....نکنید آقا، نکنید؛ درس نخونید جون مادرتون.‏...</description>
<guid isPermaLink="false">320@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-04-03T16:18:37+03:30</dc:date>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://www.tiglath.ir/archives/000319.html</link>
<description>با رنج انتخاب کلمه‌ها شروع می‌شود، کم‌حرفی....</description>
<guid isPermaLink="false">319@http://www.tiglath.ir/</guid>
<dc:subject></dc:subject>
<dc:date>1389-03-22T00:00:00+03:30</dc:date>
</item>


</channel>
</rss>
